لحظهای را تصور کن که کل اسباب و اثاثیه زندگیت را فروختی. پول را گرفتی، بلیت را خریدی. اما هنوز سوار هواپیما نشدی. تو الان در سالن فرودگاه هستی؛ نه دیگه اون لوازم زندگیت را داری، نه هنوز به کشور مقصد مهاجرت کردی. همه چیز موقت است، ناشناخته است، ترسناک است. تو در میان هستی. این دقیقا همان جایی است که بیشتر آدمها از ادامه مسیر تغییر در زندگی خود منصرف میشوند. اینجا مرحله گذار در تغییر است.
میتونی تحملاش کنی؟
این مرحله بسیار طاقتفرساست. چون دیگر راحتی گذشته را نداری. سیستم عصبی تو که تشنه امنیت و عادت است، در شوک به سر میبرد. از منطقه امن زندگیت بیرون آمدی، سبک زندگیات زیر و رو شده، و در عین حال هنوز به تنیجه دلخواهت هم نرسیدی. تو در جایی خودت رو حس میکنی، که نه درد ترک اعتیادات گذشتهات تمام شده، و نه هنوز لذت فتح آینده شروع شده. میخواهی زندگیت بهتر شود، به اهدافت برسی، اما خود عمل تغییر دادن دارد حالت را بد میکند. خستهتری، تحت فشاری و هر روز مجبوری ریسکهایی انجام بدی که پیشبینی نتیجهشان محال است.
و درست در همین تاریکی است که جادو رخ میدهد. در مرحله گذار، اتفاقاتی در زندگیت رقم میخورد که تا همین چندوقت پیش حتی فکرش را هم نمیکردی. آدمهایی سر راهت سبز میشوند که اگر در همان سبک زندگی معمولی میموندی، هرگز ملاقاتشان نمیکردی. فرصتهایی از راه میرسند که در زندگی قبلیات وجود نداشتند. اینجا همون نقطهای است که تو از نو ساخته میشوی. البته اگه بتونی تحمل کنی.
ریسک خطریه، روتین کُشنده است
یک جمله انگلیسی هست که میگوید: “Nothing changes, if nothing changes.” هیچ چیز تغییر نمیکند، اگر هیچ چیز تغییر نکند. شاید در نگاه اول این جمله بیمعنی و بازی با کلمات به نظر برسد. اما یک ریزه دقت کنی، میبینی چه دریایی از معنا در آن نهفته است. اگر قرار باشد همان آدم پارسال باشی، با همان عادتها، همان ترسها، همان باورهای محدود کننده، همان اعتیادات و همان حلقههای تکراری زندگی، چگونه انتظار داری نتایج متفاوتی بگیری؟ اگه عمیقتر نگاه کنی، میفهمی که بیشتر موفقیتها و شکستهای زندگیت در همین جمله خلاصه میشود. تو نمیتوانی همانطور که هستی باقی بمانی و انتظار به دست آوردن چیزهای جدید را داشته باشی. زندگیای که تکراری، خسته کننده و ملال آور شده باشد باید تغییراتی در آن انجام شود.
برای زندگی بهتر باید ریسک کنی. باید مهارتهای جدید پیدا کنی و یاد بگیری. باید چیزهایی یاد بگیری که قبلا از تجربه آنها میترسیدی یا حتی نمیدونستی وجود دارند. باید تجربههای جدید کشف کنی؛ تجربههایی که تو را به چالش بکشند و از ناحیه امن زندگیت بیرون بزنند. باید در ظاهرت تغییری ایجاد کنی. این همان تغییر واقعی است. این همان چیزی است که در آن جمله انگلیسی ازش حرف میزنیم.
حس زنده بودن دارم
همانطور که گفته شد این مرحله گذار است و همیشگی نیست. آن حس معلق بودن در هوا، آن اضطراب غریب، آن خستگی که از نبود نتیجه میآید. همه و همه موقتی هستند. مانند تونلی که وارد آن شدهای ولی هنوز نور انتهایش را نمیبینی. کاری که باید انجام بدی برداشتن قدم بعدی است.
این ناراحتی، فشار و این ریسکها نشانههای زنده بودن و درحال رشد بودن هستند. کسی که در منطقه امنش نشسته، نه خسته است، نه تحت فشار؛ اما او همچنان درجا میزند و آرامآرام از بین میرود، بیآنکه خودش بفهمد. تو اما زندهای، در حال عبور از مرحلهای که میتواند تمام زندگیت را تغییر دهد.
این انتظار و بلاتکلیفی بخشی طبیعی از مسیر تغییر در زندگی است. مرحله گذار همان جایی است که شخصیت جدیدت در حال شکل گرفتن است.






