لذت بردن از اعتیادات

چرا انسان‌ها دوست دارن معتاد باشند؟

جامعه برای ما تعریف می‌کند چه چیزی “دراگ” محسوب می‌شود و چه چیزی نه. کافئین دراگ نیست. چرا؟ چون تأثیری که روی تو می‌گذارد مثبت است، به تو انرژی می‌دهد، و همه جا عادی است. اگر معتاد کافئین باشی و روزی ده تا نوشیدنی انرژی‌زا بخوری و قلبت بخواهد از سینه‌ات بیرون بزند، باز هم جامعه نگاه چندان بدی به تو ندارد. اما اگر بگویی من هر روز هروئین می‌زنم، سریع نگاه “منحرفانه” و “خطرناک” بهت می‌شود. شکر هم همینطور است. مقدار شکری که در یک شیرینی یا دونات وجود دارد، به هیچ وجه به صورت طبیعی در طبیعت یافت نمی‌شود. این ماده دقیقاً مثل یک دراگ، دوپامین مغز تو را به شدت بالا می‌برد و بعد به همان شدت سقوط می‌کند. اما خوردن آن در جامعه نه تنها جرم نیست، بلکه “لذت بردن” از زندگی محسوب می‌شود.

دلایل عمیقی وجود دارد که چرا ما انسان‌ها، آگاهانه یا ناآگاهانه، عاشق اعتیاد هستیم.

چون باعث می‌شود فراموش کنی

زندگی درد دارد. مثلاً تصور کن با پارتنرت کات کرده‌ای. هر گوشه خانه، هر آهنگ، هر خیابان یادآور اوست. ذهن تو تبدیل به یک شکنجه‌گاه دائمی می‌شود. در این لحظه، تو به الکل پناه می‌بری. وقتی چند پیک می‌نوشی، کبدت شروع به پاکسازی سموم از مغز می‌کند. بدن کم‌کم سعی می‌کند خودش را خاموش کند و تو وارد حالت مستی می‌شوی. در این حالت، دیگه به پارتنرت فکر نمی‌کنی. به هیچی فکر نمی‌کنی. اما وقتی از مستی درمیایی، افکار با شدت بیشتری حمله می‌کنند. مغزت که فهمیده الکل می‌تواند آن صداهای آزاردهنده را خاموش کند، دستور می‌دهد “بیشتر.” و تو دوباره و دوباره سراغ بطری می‌روی. تو معتاد شده‌ای، چون تحمل سکوت ذهن خودت را نداری.

چون آرام می‌شوی

دنیای مدرن یک ماشین عظیم تولید استرس است. تصور کن با صاحب‌کارت دعوایت شده و اعصابت خرد شده. می‌روی یک نخ سیگار روشن می‌کنی. نیکوتین وارد خون می‌شود، خودش را به گیرنده‌های مغز می‌رساند و یک موج مصنوعی از آرامش و رهایی را آزاد می‌کند. آن حس اینکه الان بهتر شدم دقیقا همان تله است. وقتی دوپامین ناشی از نیکوتین افت می‌کند، تو حتی بی‌قرارتر از قبل از کشیدن سیگار می‌شوی. مغزت حلقه را یاد می‌گیرد: استرس = سیگار = آرامش. و اینگونه، تو هر بار که اعصابت خرد می‌شود، ناخودآگاه دستت به سمت پاکت سیگار می‌رود. تو معتاد می‌شوی به آن آرامش سمی و فوری که سیگار برایت فراهم می‌کند.

چون حس بی‌نظیری دارد

قهوه صبحگاهی را در نظر بگیریم. کافئین وارد سیستم بدنت می‌شود و یک سری از نورون‌های مغز را که مسئول احساس خستگی هستند، مسدود می‌کند. آدنوزین، هورمون خستگی، دیگر نمی‌تواند به گیرنده‌هایش بچسبد. احساس می‌کنی انرژی‌ات بالا رفته، تپش قلبت تندتر شده، سرحال می‌شوی. این حس فوق‌العاده است. مثل همه اعتیادها، دوپامین را بالا می‌برد و به تو یک فاز کوتاه از قدرت می‌دهد. روابط جنسی هم دقیقا همین عملکرد را دارند. ترشح زیاد دوپامین و هورمون‌ها در لحظه، آنقدر لذت‌بخش است که مغز مدام می‌خواهد این مسیر را تکرار کند. مشکل اینجاست که این لذت، قرض گرفتن از شادی فردا برای مصرف امروز است.

چون بهت حس قدرت میده

آدم‌های موفق و پرقدرت چه چیزی دارند؟ پول. و با پول چه کار میشه کرد؟ خرید. وقتی تو حتی یک چیز کوچک و ناچیز می‌خری، مثل یک پاکت سیگار برند، یک لیوان کاپوچینوی خامه‌دار، یا یک رژ لب جدید، مغزت دوپامین ترشح می‌کند. تو در آن لحظه حس می‌کنی قدرتمندی، چون توانسته‌ای چیزی را که خواسته‌ای به دست بیاوری. حتی اگر آن چیز اصلا به دردت نخورد، تو در آن لحظه فکر می‌کنی “من چیزایی که می‌خوام رو می‌تونم داشته باشم.”

این دقیقاً جایی است که پدیده “اثر رژ لب” (Lipstick Effect) خودش را نشان می‌دهد. وقتی در کشوری زندگی می‌کنی که تورم بالاست و توان خرید جامعه پایین می‌آید، انسان‌ها به خرید چیزهای کوچک و ارزان ولی لذت‌بخش روی می‌آورند. یک لیوان قهوه خوب، یک پاکت سیگار باکیفیت و گران، یک رژ لب که خوشگل‌ترت کند. این خریدهای کوچک، به تو حس قدرت و کنترل را در جهانی که همه چیز از کنترلت خارج شده، برمی‌گردانند. اما این هم یک توهم بیش نیست؛ تو داری در یک سیستم ورشکسته، با خریدهای خُرد، برای خودت آرامش می‌خری.

اعتیادات مدرن

بچه‌ای معصوم که در چنین محیط پر از تناقض و مسمومی به دنیا می‌آید، معلوم است که به اعتیاد کشیده می‌شود. یکی که یک افسردگی بسیار خفیف دارد، به توصیه پزشکش می‌رود سراغ قرص‌های ضدافسردگی و آرام‌بخش که عملکردشان روی مغز دقیقا شبیه مواد مخدر است. او بعد از مدتی معتاد می‌شود، دوز دارو را بالاتر می‌برد و حتی می‌تواند بدون نسخه پزشک از مارکت‌ها تهیه‌شان کند. آن پزشک و داروساز نیت خیر دارند، نیتشان بد نیست (شایدم باشه!). ولی همچین اتفاقاتی هم در گوشه تاریک ماجرا می‌افتد.

اعتیاد به گوشی و اسکرول کردن در سوشال مدیا هم بر روح و روان ما دقیقا مثل یک مواد مخدر تاثیر می‌گذارد. کسی که به رابطه‌اش وابستگی بیمارگونه دارد و وقتی شکست عشقی می‌خورد، تا چند روز داخل بدنش همان علائم ترک مواد مخدر ظاهر می‌شود. مشکل اصلی از آنجایی شروع می‌شود که ما اعتیاد را دسته‌بندی می‌کنیم: “هروئین بده، کافئین خوبه.” این دسته‌بندی احمقانه، مجوزی است که جامعه برای ما صادر می‌کند تا بتوانیم به مصرف ادامه دهیم.

چشم دیدن لازم است

حقیقت این است هیچکس نمی‌خواهد این را قبول کند. هیچکس نمی‌خواهد به معتاد بودنش اعتراف کند. هیچکس نمی‌خواهد به این موضوعات بپردازد. هرکسی هم که معتاد است، معتاد بودن خودش را توجیه می‌کند. “آره من روزی یه پاکت سیگار می‌کشم، چون …” “من روزی دو تا شیشه الکل می‌خورم، چون …” پشت هر اعتیادی، یک “چون” منطقی وجود دارد که توسط مغز معتاد ساخته شده است. و تا وقتی که شجاعت دیدن این توجیه‌ها را در خودت پیدا نکنی، همان برده‌ای باقی می‌مانی که هر روز صبح به سراغ زنجیرهای نامرئی‌اش می‌رود و آن‌ها را با عشق می‌بوسد.

ماتریکس دقیقا چیست؟