بت پرستی مدرن

بت‌های دنیای مدرن

پ.ن: از این به بعد، توی دسته دفترچه آگاهی قراره افکار، دغدغه‌ها و برداشت‌های شخصی خودم رو بنویسم. یه جورایی مثل دفترچه‌ی یادداشت خودم می‌مونه، با این تفاوت که شما هم می‌تونید توش سرک بکشید. شاید چیزی که اینجا می‌نویسم، یه جایی به کارتون بیاد یا یه جرقه‌ی کوچیک توی ذهنتون روشن کنه. و اگر هم نظر من براتون مهم نیست و این سبک نوشته‌هارو دوست ندارید، می‌تونید این دسته رو اصلا دنبال نکنید.

بت‌های دنیای مدرن

هزاران سال پیش، اجداد ما در برابر تندیس‌های سنگی و چوبی زانو می‌زدند. آن‌ها بت‌هایی داشتند که می‌پرستیدند، برایشان قربانی می‌دادند و زندگی خود را وقف رضایت آن‌ها می‌کردند. بت‌ها هنوز وجود دارند. فقط شکل عوض کرده‌اند. بت‌های مدرن دیگر از سنگ و گل ساخته نشده‌اند. آن‌ها از جنس مفاهیم، اشیا و رفتارهایی هستند که بی‌صدا جای خدایان باستان را در قلب ما گرفته‌اند.

برای بسیاری از آدم‌ها، پول تبدیل به یکی از بت‌های مدرن شده است. یک سری دیگر، بت‌شان سلبریتی‌ها هستند. زندگی خود را وقف دنبال کردن تک‌تک لحظات زندگی یک خواننده یا بازیگر می‌کنند. برای عده‌ای دیگر، بت‌شان روابط جنسی است. ما قرار نیست اینجا کسی را قضاوت کنیم. هرکسی زندگی خودش را دارد، هرکسی مسیر خودش را می‌رود. همه ما مدتی از زندگی‌مان را با اعتیادات خودمان گذرانده‌ایم، یا شاید هنوز هم درگیرشون هستیم. اینجا صحبت از دیدن و فهمیدن است.

عادی نیست!

این بت‌ها چنان شیوع پیدا می‌کنند که وقتی وارد جامعه می‌شوی به وضوح می‌توانی آن را ببینی. بحث یک بیماری فراگیر است. مثلا خوردن زیاد فست‌فود. این یک رفتار ناسالم است، یک اعتیاد واقعی به چربی، نمک و شکر که سیستم دوپامین مغز را مثل مواد مخدر دستکاری می‌کند. اما در جامعه کاملا عادیه. همه اینکارو می‌کنند، پس چرا من نکنم؟ اما هر چیزی که عادیه لزوما “درست” یا “سالم” نیست.

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اگه توش آدم خوبی باشی، بهت برچسب می‌زنند. اگر در کسب‌و‌کارت دروغ نگی، بهت میگن بازی را بلد نیستی. اگه سالم و اخلاقی رفتار کنی، قطعا یک سری آدم‌ها قضاوت و مسخرت می‌کنند. ارزش‌های انسانی تبدیل به ضعف می‌شوند و رفتارهای مخرب، عادی سازی می‌شوند. خیلی چیزها اما واضح و بدیهی است که سالم و درست هستند: دروغ نگفتن، احترام به حقوق خودت و دیگران، احترام به بدنی که در آن زندگی میکنی. اما چرا عمل به همین‌ها انقدر سخت و کمیاب شده؟

میتونی تمرکز کنی؟

مثال‌ها بی‌نهایت است. تو جهانی زندگی می‌کنیم بی‌هدف وقت تلف کردن در سوشال مدیا عادیه. ساعت‌ها اسکرول کردن، دیدن زندگی فیک دیگران، مقایسه کردن خودت با تصاویر ادیت شده. این رفتار‌ها عادی هستند. من خودم هم که این حرف‌هارا می‌زنم، اعتراف می‌کنم بعضی وقت‌ها از دستم در می‌رود و خودم هم تو این دام می‌افتم. انسان هستم، آسیب‌پذیرم، در معرض همان وسوسه‌هایی هستم که دیگران هستند. اما گاهی سرم را از برف بیرون میارم و با خودم کمی فکر می‌کنم.

در این فضا، حتی یک فکر عمیق درباره ماهیت خودت هم به مغزت خطور نمی‌کند. چون دور و برمون پر افسردگیه، پر از خشمه، پر از ناراحتی و اضطرابه. داشتن مشکلات روحی و روانی کاملا عادیه. مثل زامبی‌ها، فکر نمی‌کنیم. میریم سرکاری که تهش بن بست است، یا می‌رویم به دانشگاهی که حتی رشته‌اش رو دوست نداریم. و همه این‌ها عادیه. این همان برده‌داری مدرن و پرستش بت‌های مدرن است.

همه بهم وصلند

یک بچه تازه به دنیا آمده را تصور کنیم. ذهنش پاک و معصوم است. این بچه، هیچ اعتیادی ندارد، هیچ بتی ندارد، هیچ نفرتی در دلش نیست. خود ما، در قالب پدر و مادر، دوست، فامیل، معلم، همکار، مغز پاک این بچه را با همان مریضی‌هایی که خودمان درگیرشان هستیم،  آلوده می‌کنیم. ما مثل یک لوپ، همدیگر را مسموم و آلوده می‌کنیم. این زهر در جامعه مثل چرک و کثافت بیرون می‌زند. نتیجه را می‌بینیم: خشونت، دروغ، کلاهبرداری، افسردگی جمعی، تنهایی در عصر ارتباطات.

در نهایت، همه ما فراموش می‌کنیم که انسانیم. فراموش می‌کنیم که همین آدم روبه‌روم، با همه تفاوت‌هایش، یک قلب دارد، یک سری ترس دارد، یک سری رویا دارد، درست مثل من. و تنها کاری که می‌توانیم بکنیم این است که دایره اطرافمان را پاک‌سازی کنیم و به آدم‌های زندگیمان کمک کنیم. ولی اول باید از خودمان شروع کنیم. آیا من خودم را اصلاح کردم؟ آیا خود من آدم خوبی هستم که دارم از بقیه ایراد می‌گیرم؟

مسیر دیگری هم وجود دارد

نمی‌خواهم تصویری کاملا تاریک و منفی از جامعه ترسیم کنم. اما این‌ها واقعیت جامعه هستند و به نظرم انکار کردنشون کار درستی نیست. نمی‌شود مثل کبک سرت را بکنی توی برف (حداقل من نمیتونم) و وانمود کرد همه چیز خوب است. می‌شود زندگی دیگری داشت. می‌شود پرانرژی بود، با جیب پر، با روحیه عالی، با روابط سالم و زندگی‌ای که صبح‌ها با اشتیاق از خواب بیدار شوی. درستش هم همینه. اما آیا می‌توانیم؟ آیا می‌توانیم درحالی که ۹۹ درصد افراد داخل ماتریکس زندگی می‌کنند، ما آگاهانه مسیر دیگری را انتخاب کنیم؟


من خودم سعی می‌کنم از دانشی که دارم هرچند کم و ناقص، به بقیه هم یاد بدم. شاید تونستم یک ذره هم که شده تغییر مثبتی در زندگی بقیه ایجاد کنم. شاید یک ذره هم که شده داخل این دنیای مدرن، زندگی یک نفر بهتر شد. شاید اینطوری روزی برسد که همه بدون اینکه چیزی اذیتمون کند با خوشی کنار هم زندگی کنیم.