زندگی در لحظه حال

لایه‌های آگاهی و زندگی در لحظه حال

دقت کردی که ما انسان‌‌ها علی‌رغم تمام خیال پردازی‌هایمان، تنها و تنها در یک نقطه زندگی می‌کنیم؟ گذشته، هرچقدر هم واقعی به نظر برسد، اکنون تنها یک اثر شیمیایی در مغز ماست؛ آینده نیز هنوز از راه نرسیده، پس آن هم هنوز نیست. تنها چیزی که همواره واقعی و ملموس است، حال است؛ همین دم و بازدم، همین کلمه‌ای که داری میخونی. در درون این حال، ما به یک گوهر ناب مجهز هستیم: آگاهی. اما این آگاهی یک سطح ثابت و یکنواخت نیست، بلکه دارای لایه‌های مختلف است. و ما دائما در حال حرکت بین این لایه‌های آگاهی هستیم، هرچند که اغلب اوقات اصلا متوجه این جهش‌ها نیستیم.

زندگی در لایه بقا

برای درک بهتر این لایه‌ها، به یک مثال کاملا جسمی میتونم اشاره کنم. تصور کن به شدت تشنه‌ای و گلویت خشک شده. در آن لحظه، تمام فضای آگاهی تو توسط یک دستور ساده اشغال می‌شود: آب پیدا کن! تو دیگر نه صدای موسیقی را می‌شنوی، نه به رنگ دیوارها توجه می‌کنی و نه به مفهوم زندگی فکر می‌کنی. کل آگاهیت میره روی پیدا کردن آب. یا مثلا وقتی دستشویی داری و فشار آن غیرقابل تحمل است، تمام آگاهیت در یافتن یک توالت خلاصه می‌شود. این یک لایه از آگاهی است. لایه‌ای حیاتی، اما بسیار سطحی و محدود. مشکل از جایی شروع می‌شود که ما اختیار و کنترل این کانون توجه را از دست می‌دهیم. مثلا بدون اینکه گرسنه باشی، آگاهیت خرج فکر کردن به فست‌فود بشه، صرفا چون معتاد فست‌فود هستی و مغز به اون لذت زودگذر نیاز دارد.

تو میتوانی همان انرژی ذهنی را که صرف فکر کردن به اعتیادت می‌کنی را به لایه‌های عمیق‌تری از مغزت منتقل کنی. می‌توانی از خودت بپرسی: من کی هستم؟، این صدای درون سرم کیه و چی داره میگه؟، چرا جنگل‌ها دارن نابود میشن؟، چرا هر روز هوا آلوده‌تر میشه؟ این‌ها لایه‌های بسیار عمیق‌تری از آگاهی هستند.

من دارم دور دست هارو می‌بینم!

انسان‌‌هایی که نامشان در تاریخ ماندگار شده، کسانی هستند که توانسته‌اند به لایه‌های جدیدی از آگاهی برسند و دید مارا نسبت به جهان گسترش دهند. به عنوان مثال ایلان ماسک. او در لایه‌ای از آگاهی زندگی می‌کند که دغدغه زندگیش از دانشگاه رفتن، غذا خوردن، زاد و ولد فراتر رفته و به دید افقی بشریت رسیده است. دغدغه او این است که ما از این سیاره بیرون بریم، چیزهای جدید کشف کنیم و انسان را به مریخ ببریم. درست شبیه همان انسان اولیه‌ای که برای اولین بار سنگی را برداشت و به نارگیل کوبید و فهمید میشه نارگیل را میل کرد. اون انسان به سطح جدیدی از آگاهی رسید و به سطح جدیدی از هستی قدم گذاشت.

واقعیت اینه که جهان هستی انقدر عجیب است که ما حتی توان تصور بخش کوچکی از آن را هم نداریم. ما ساده‌لوحانه فکر می‌کنیم صدسال آینده قرار است ماشین‌های پرنده داشته باشیم. اما حقیقت بسیار غریب‌تر است. صدسال آینده انبوهی از سطوح آگاهی ایجاد خواهد شد که امروز برای ما مانند جادو و معجزه است. درست مانند تلفن هوشمندی که امروزه داریم. اگر صدسال پیش به یک انسان می‌گفتیم قراره همچین چیزی اختراع شود احتمالا فکر می‌کرد مست هستیم. همچین چیزی برای او احتمالا مانند معجزه و جادو می‌مانده. این عمق دید ماست که محدودمان می‌کند.

تاثیر محیط بر آگاهی

بسیاری از درک‌های ما از زندگی، منطقی و ریاضی نیستند. بلکه ادراکی و حسی‌اند. مثلا می‌توان از طریق علم ژنتیک ثابت کرد که رنگ چشم یا قد ما از خانوادمان به ارث رسیده است. اما آیا رفتار ما هم همینطور است؟ آیا کسی که پدری خشن و عصبی داشته، خشن بودن را به ارث می‌برد؟ اینجا دیگه پای منطق فیزیکی در میان نیست. ما رفتار را یاد می‌گیریم، نه اینکه به ارث ببریم. این دو نوع دانستن (منطق وراثت در برابر ادراک یادگیری) در دو لایه متفاوت از آگاهی هستند.

این لایه‌های آگاهی همیشه در حال تغییرند؛ گاهی شکوفا می‌شوند و گاهی می‌میرند. زندگی می‌تواند بعضی لایه‌ها را  مسدود کند. کودکی را تصور کن که در تمام طول دوران رشدش از سوی اطرافیانش بخاطر ظاهرش اذیت و تحقیر شده است. لایه آگاهی اجتماعی او در بزرگسالی محدود و کم‌رنگ خواهد بود. او توانایی اعتماد کردن و برقراری روابط سالم را نسبتا از دست می‌دهد(مگر اینکه خود اون فرد بتونه اون آگاهی را دوباره بازیابی کند.). از سوی دیگر گاهی یک شوک یا یک قرص قرمز لایه‌ای جدید از آگاهی را در ما آنلاک می‌کند. وقتی یک بیماری را تجربه میکنی، ناگهان لایه‌ای جدید از آگاهی در تو متولد می‌شود که قدر تک‌تک سلول‌های سالم بدنت را می‌دانی. این آگاهی قبلا در تو نبود، چون توجه‌ات روی چیزهای دیگر بود.

چطور لایه‌های بیشتری را باز کنیم؟

به نظر شخصی خود بنده مدیتیشن یا همان هنر هیچ کاری نکردن مستقیم‌ترین مسیر برای باز کردن این لایه‌های پنهان است. در سکوت مدیتیشن، تو از لایه بقا فاصله می‌گیری، از نشخوار فکری گذشته و آینده عبور می‌کنی و پا به لایه‌های جدیدی می‌گذاری که در شلوغی زندگی مدرن گم شده‌اند. آنجا می‌توانی چیزهای جدیدی کشف کنی؛ درباره خودت، درباره جهانی که در آن زندگی می‌کنی و درباره هدفی که شاید سال‌هاست پشت غبار زندگی روزمره پنهان شده است. زمان حال تنها جایی است که می‌توانی این سفر را آغاز کنی.

چرا ما از سکوت و تنهایی می‌ترسیم؟