تفکر و اندیشه مستقل

چرا نباید به نظرات بقیه اهمیت دهیم؟ تفکر مستقل

در دنیای امروز، نباید برای نظرات عمومی و حرف‌های دیگران ارزش زیادی قائل شوی و تفکر مستقل داشته باشی. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که به طور پیش‌فرض قاعده‌اش این شده: همه گناهکارند، مگر اینکه خلافش ثابت شود. منظور از گناهکاری در اینجا جرم کیفری نیست؛ بلکه گناه سطحی بودن، توخالی بودن و ویترینی بودن است. امروزه اکثر افراد، کسب‌وکارها و عقیده‌ها صرفا تبدیل به یک “لب و دهن” شده‌اند، یک نمایش فریبنده در فضای مجازی که هیچ پایه و اساسی در واقعیت ندارد. با این حساب، چرا باید وقت و انرژی روانی‌ات را صرف نگرانی درباره قضاوت چنین جهانی کنی؟

با گسترش اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، هر کسی یک تریبون برای اظهار نظر پیدا کرده است. این آزادی بیان در نگاه اول یک نعمت است، اما در عمل به یک بمباران اطلاعاتی تبدیل شده که راستی‌آزمایی را به یک مهارت حیاتی برای بقا تبدیل کرده است. تصور کن سوار مترو هستی و یک نفر با اطمینان کامل می‌گوید: دیگه نمی‌شود پول درآورد، همه بدبخت شدیم. اگر ذهن تو آموزش ندیده باشد و منبع اطلاعاتت را بررسی نکنی، این جمله به راحتی در ضمیر ناخودآگاهت نفوذ می‌کند. اما کافی است لحظه‌ای فکر کنی: در همین جامعه، در همین شرایط اقتصادی، افرادی را می‌بینیم که از راه‌های کاملا قانونی، روزانه صدها میلیون تومان درآمد دارند. این مثال ساده، اهمیت حیاتی منبع اطلاعات را نشان می‌دهد. حرف را از چه کسی می‌شناسی؟ کارنامه او چیست؟ آیا خودش از آن چاهی که می‌گوید، بیرون آمده است؟

تعصب کورکورانه

ما به‌ ویژه در نسل جوان، یعنی دهه‌های هفتاد و هشتاد، با پدیده‌ای به نام توهم فهمیدگی روبه‌رو هستیم. نوعی ایگوی بادکرده که در آن، فرد چند پست اینستاگرامی و چند ویدئوی ده دقیقه‌ای دیده و ناگهان خود را تحلیل‌گر سیاسی، اقتصاددان یا روان‌شناس می‌پندارد. مردم پای باورهایشان و ایده‌هایی یقه پاره می‌کنند و دعوا راه می‌اندازند، که اگر از آن‌ها یک سوال ساده بپرسی: بر چه اساس و پایه‌ای این حرف را می‌زنی؟ منبع آماری‌ات کجاست؟ استدلال منطقی‌ات چیست؟، خودشان هم توانایی دفاع از موضعشان را ندارند. این تعصب کورکورانه و ذهن بسته، باعث می‌شود افراد به محض به چالش کشیده شدن ایده‌هایشان، برآشفته شوند و توانایی گفتگوی صحیح و منطقی را از دست بدهند. در چنین فضایی، بحث کردن بی‌فایده است. من خودم شخصا ترجیح می‌دهم تفکر مستقل داشته باشم، ایده‌هایم را در فضای مجازی به اشتراک بگذارم و بدون تلاش برای متقاعد کردن یا بحث با افراد متعصب، مسیر خودم را بروم. گفتگو با کسی که فکر می‌کند همه چیز را می‌داند، مثل مشت زدن به دیوار بتنی است؛ فقط خودت آسیب می‌بینی.

همرنگ جماعت

اینجاست که مفهوم ماتریکس و “ذهن کندویی” معنا پیدا می‌کند. ذهن کندویی وضعیتی است که در آن فرد، هویت و فردیت خود را فدای همرنگ جماعت شدن می‌کند. او می‌گوید: چون همه این‌طور می‌پوشند، من هم این‌طور می‌پوشم. چون همه این‌طور فکر می‌کنند، من هم این‌طور فکر می‌کنم. چون فلان شبکه خبری یا فلان پیج اینستاگرامی این را می‌گوید، پس حتما درست است و من هم باید بپذیرم. در این حالت، تو دیگر یک انسان و دارای تفکر مستقل نیستی؛ به یک زنبور کارگر در کندوی ماتریکس تبدیل شده‌ای که بدون فکر کردن، دستورات ملکه را اجرا می‌کنی.

تاثیر رسانه بر ذهن

رسانه‌ها و شبکه‌های مختلف، آگاهانه یا ناآگاهانه، افکار را مستقیما به ذهن مخاطب تزریق می‌کنند تا او خودش زحمت تحلیل کردن را به خودش ندهد. این وضعیت را می‌توان به ساخت استادیوم عظیم کولسیوم در روم باستان تشبیه کرد. حاکمان آن زمان، برای سرگرم کردن برده‌ها و مردم و پرت کردن حواسشان از کثافت‌کاری‌ها، فسادها و ناکارآمدی‌های خود، آن‌ها را با تماشای جنگ برده‌ها و گلادیاتورها سرگرم می‌کردند. به مردم “نان و سیرک” می‌دادند تا گرسنه و شورشی نشوند. امروزه نیز پرداختن بیش از حد و وسواس‌گونه به حواشی فوتبال، اخبار سلبریتی‌ها، یا غرق شدن در سریال‌های بی‌پایان، دقیقا همان کارکرد کولسیوم را دارد. این سرگرمی‌ها آزادی ذهن انسان را ذره‌ذره می‌گیرند و او را در یک لوپ بی‌پایان از حواشی نگه می‌دارند، در حالی که زندگی واقعی‌اش در حال نابودی است.

تحلیل می‌کنی؟

دیدن شبکه‌های مختلف و لذت بردن از یک مسابقه فوتبال ذاتا بد نیستند. مساله این است که باید روی مرز باریک بین آزادی ذهن و اسارت حرکت کنی. نباید جذب قطب‌های دوقطبی ساختگی شوی. تعصب شدید روی دو تیم فوتبال، تعصب جنون‌آمیز روی یک شبکه خبری خاص در برابر دیگری، یا تعصب روی یک ایدئولوژی بدون بررسی سایر دیدگاه‌ها، همگی تله‌هایی هستند که کنترل زندگی را از تو می‌گیرند. چسبیدن به یک قطب، تو را به یک «باتری برای ماتریکس» تبدیل می‌کند؛ باتری‌ای که با تعصب، خشم و انرژی روانی‌اش، چرخ‌های سیستمی را می‌چرخاند که هیچ سودی برای خودش ندارد.

روانشناسی زرد

در این میان، نگاهی هم به فرهنگ عمومی شده روان‌درمانی و تراپی بیندازیم. اساس و اصل تراپی و علم روانشناسی را نمی‌خواهم زیر سوال ببرم؛ اما صادقانه بگویم، متعجب هستم که چرا انسان مدرن تا این حد ضعیف و از درون فروپاشیده شده که حس می‌کند برای هر چیز کوچکی باید به یک تراپیست مراجعه کند. چرا باید جهان‌بینی و راه و رسم زندگی را از کسی گدایی کند که صرفا چند واحد دانشگاهی پاس کرده است؟ یک جمله می‌گوید که: طلب کردن روشنگری از یک انسان دیگر، مانند این است که یک دونه شن در صحرا بخواهد از یک دونه شن دیگر هدایت و جهان‌بینی بگیرد. این به معنای نادیده گرفتن علم نیست، اما نگاه کورکورانه به تراپیست مانند یک ناجی، خودش یک بیماری است. رشد قارچ‌گونه پیج‌های روانشناسی زرد در اینستاگرام، نه نشانه رشد آگاهی، بلکه نشانه حال خراب جامعه است.

جواب دردهات پیش خودته

در بسیاری از مواقع، انسان مدرن نیازی به جلسات گران‌قیمت تراپی یا خوردن قرص‌های اعصاب ندارد. روح و روان او خودبه‌خود آرام می‌شود اگر کارهای زیر را انجام دهد: کاهش زمان تلف‌شده در اینستاگرام، یوتیوب و بازی‌های ویدئویی (کاهش اعتیادهای دیجیتال که مغز را می‌پوسانند)، ورزش کردن، کاهش وزن و رفتن زیر نور خورشید، یادگیری یک مهارت واقعی و ارزشمند که به زندگی‌اش معنا بدهد، و کنار گذاشتن مقایسه دائمی خود با دیگران و کنترل ولع “دیده شدن” در فضای مجازی.

تو کی هستی؟

در نهایت، یک اصل ساده اما حیاتی: چرا باید به حرف و ایده کسی گوش داد که کارنامه‌اش مشخص نیست؟ هر انسانی باید قوه استدلال و منطق خود را قاضی قرار دهد و هر اطلاعاتی را از فیلتر شخصی ذهن خودش بگذراند. تفکر مستقل داشته باشد. افرادی که کورکورانه به دنبال یک نجات‌دهنده بزرگ (چه در قالب قرص، چه تراپیست، چه سیاست‌مدار و چه رهبر فکری) می‌گردند، تبدیل به یک چرخ‌دنده مستهلک در سیستم دیگران می‌شوند و در نهایت به همراه گله گوسفندان هدایت خواهند شد. از تفریحات، جامعه و روابطت لذت ببر، اما مغز و تفکر مستقل خود را دو دستی در سینی تقدیم هیچکس و هیچ چیز نکن.

پول فقط یک توهم است!