چرا از تنهایی میترسیم؟

ترس از تنهایی؛ چرا آدم‌ها از تنهایی میترسن؟

تصور کن تو اتاقی ساکت و خالی نشستی . هیچ خبری از نوتیفیکیشن گوشی نیست، هیچ صفحه نمایشی روشن نیست و هیچ صدایی از بیرون نمی‌آید. تنها چیزی که در اون فضا حضور داره، جریان بی‌وقفه‌ای از فکرهاست که یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. حالا سوال اینجاست: در چنین لحظه‌ای احساس آرامش می‌کنی یا وحشت؟ برای بسیاری از انسان‌های امروزی پاسخ گزینه دوم است. ترس از تنهایی با افکار خود به یکی از فراگیرترین و در عین حال پنهان‌ترین اضطراب‌های زمانه ما تبدیل شده است. اغلب ما نه از نبود آدم‌ها که از حضور ذهن خودمان فراری هستیم. اغلب ما از مشاهده تفکراتمان فراری هستیم.

معتاد بودن خیلی حس خوبیه

یکی برای فرار از افکارش، و برای نداشتن لحظه‌ای سکوت هندزفری را در گوشش می‌گذارد و آهنگ پشت آهنگ گوش می‌دهد. دیگری سراغ یخچال می‌رود، گرچه اصلا گرسنه نیست. عده‌ای اما مسیرهای تاریک تری را نتخاب می‌کنند: پناه بردن به اعتیاد. بعضی‌ها مواد مخدر، بعضی‌ها الکل، بعضی‌ها به فیلم‌های مستهجن، اما همگی حکم یک بیهوشی موقت را دارند. یک آدم معتاد به دراگ، در واقع داره فریاد میزنه که توان رویارویی با واقعیت ذهنش را ندارد. یک پارتنر که حتی اسمش را پارتنر هم نمیشه گذاشت انتخاب می‌کند تا بجای تنها بودن با اون وقت بگذروند. ساعت‌ها در سوشال مدیا اسکرول می‌کنه تا مبادا ذره‌ای سکوت، او را با خود واقعی‌اش رو‌به‌رو کند.

اما این فرار مقصد نهایی ندارد؛ بلکه به شکل زندگی داخل یک لوپ  ظاهر می‌شود. که بهش میگیم زندگی در سطح. یعنی بیدار شدن، رفتن به دانشگاه‌ای که حتی رشته‌اش رو دوست نداری یا سرکاری که اصلا آینده‌ای برات نداره، چرخ زدن تو اینستاگرام، دیدن اخبار زرد و سلبریتی‌محوری که ذره‌ای تاثیر مثبت تو زندگیت نداره، شب برگشتن به خانه، خوابیدن و تکرار دوباره این چرخه. در این لوپ، تو هیچوقت با خودت تنها نمیشی که از خودت بپرسی: چرا درآمدم انقدر کمه؟، چرا انقدر افسرده هستم؟، چرا روابط‌هام مدام شکست می‌خورند؟ یا ته این مسیر کجاست؟ پرسیدن این سوالات نیازمند نشستن در همان اتاق ساکت و خالی اول متن است؛ جایی که بیشتر از هرجای دنیا از آن می‌ترسیم.

ما هیچوقت فراموش نمی‌کنیم

چرا اینقدر ترس از تنهایی داریم؟ یکی از واضح‌ترین دلایل، دشواری اعتراف به اشتباهات گذشته است. در اعماق ذهن هرکدام از ما، قبرستانی از تصمیم‌های غلط، حرف‌های ناگفته، فرصت‌‌‌های از دست‌رفته و رفتارهای احمقانه وجود دارد. نگاه کردن به این قبرستان درد دارد. ایگو ما، از پذیرش اینکه در گذشته نادان یا ضعیف بوده، بیزار است. اما یک حیقت مهم در این میان گم می‌شود: تو می‌توانی یک بازه زمانی کوتاه انتخاب کنی، با آن اشتباه گذشته رو‌به‌رو شوی، برای مدتی احساس شرم کنی، از اون درس بگیری و تا آخر عمر از بار سنگین آن رها شوی. این خیلی بهتر از اینه که تا ابد، بدون اینکه خودت بدونی، در ناخودآگاهت غرق در شرم باشی و برای فرار از آن، زندگیت را نابود کنی. اما متاسفانه انتخاب دوم مسیر پیش‌فرض بسیاری از انسان‌ها است.

دلیل دیگر، زخم‌های ناشی از “حرف های ناگفته” است.  چندبار در موقعیتی قرار گرفته‌ای که باید اعتراض می‌کردی، ابراز عشق می‌کردی، از حق خودت دفاع می‌کردی، اما سکوت کردی؟ اون کلماتی که هیچوقت گفته نشدند نمی‌میرند. آنها به افکاری تبدیل می‌شوند که در ناخودآگاه مغزت می‌مانند و شب‌ها خواب را ازت می‌گیرند. و تازه این‌ها دلایل سطحی‌تر ماجرا هستند. شاید ریشه ترس تو عمیق‌تر باشد؛ یک ترومای کودکی، یک باور مخرب که از خانواده یاد گرفتی، یا ترس وجودی از پوچی. پیدا کردن این ریشه‌ها فقط و فقط در سکوت و خلوت با افکار ممکن است. همان خلوت ترسناکی که از آن فرار می‌کنیم، در واقع شفاخانه‌ای است که در آن می‌توانی دلیل عادت‌های بد (مثل پرخوری عصبی) و حتی عادت‌های خوب (مثل جاه‌طلبی افراطی از روی کمبود اعتماد به نفس) را پیدا کنی.

باید از بالا نگاه کرد

راه‌حل جادویی این نیست که تبدیل به یک گوشه نشین افسرده شوی. باید تفاوت بین “مرور کردن گذشته” و “زندگی در گذشته” را فهمید. زندگی در گذشته یعنی اورتینک (OverThinking) کردن. یعنی هزار بار مرور یک صحنه بدون هیچ نتیجه عملی، غرق شدن در حسرت “نشدن‌ها” و قربانی سازی خود. این کاملا منفی و مخرب است. اما در مقابل مدیتیشن کردن و خوداندیشی یعنی تو از بالا به افکارت نگاه کنی. در این فرایند باید منطق و احساس را متعادل نگه داری. اگر کاملا احساسی شوی، در غم گذشته غرق می‌شوی. اگر کاملا منطقی و خشک باشی، احساساتت را سرکوب می‌کنی و درسی از گذشته نمی‌گیری.

باید اعتراف کنم که اینکار در دنیای امروز به شدت سخت شده است. الگوریتم شبکه‌های اجتماعی به قدری قدرتمند طراحی شده‌اند که لحظه‌ای ملال و بی‌حوصلگی را از ما بگیرند. در دنیای امروزی ترس از تنها بودن عادی شده. قبل از اینکه یک فکر عمیق به سرمون بیاد، ما با یک ریلز خنده‌دار حواسمان پرت می‌شود. به همین دلیل است که بیشتر مردم در “سطح” می‌مانند. اما نکته کلیدی اینجاست: پشت هر یک آدم موفق ساعت‌ها فکر و اندیشه وجود دارد. ورزشکار، هنرمند، کارآفرین موفق، کسی که روابط موفقی دارد، مدیران شرکت‌های بزرگ و … همه این‌ها ساعت‌ها با خودشان فکر کردند که مشکلشون از چیه، و از دل آن تحلیل برخواسته‌اند. فردی که باحال است و همه از همنشینی با او لذت می‌برند، از شفافیت و صلح درونی برخوردار است. او در تنهایی‌اش زخم‌هایش را پانسمان کرده، نه اینکه زخم‌هایش را با باند کثیفی به نام اعتیاد بپوشاند. برعکس کسی که از تنهایی فراری بوده، تبدیل به انباری از عقده‌ها، روابط شکست خورده و پوچی شده است.


هروقت هم که شده دیر نیست برای مدیتیشن. حتی شده برای ۵ دقیقه. بگذار افکار بیایند و فرقی نمی‌کند چقدر تلخ باشند. ترس از تنهایی را کنار بگذاریم و در سکوت پیشرفت کنیم.

ماتریکس چیست؟