تروما چیست

تروما چیست؟ وقتی زخم‌های گذشته، زندگی امروز ما را کنترل می‌کنند

گاهی اتفاقی که سال‌ها پیش تمام شده، هنوز تمام نشده است.

ممکن است آن کتک خوردن دیگر تکرار نشود، معلمی که تحقیرت می‌کرد دیگر در زندگیت نباشد، خانواده‌ات دیگر آن حرف‌ها را نزنند و حتی خودت هم دیگر آن دوران را خیلی به یاد نیاری؛ اما بعضی واکنش‌های امروزت هنوز انگار متعلق به همان سال‌ها هستند.

از انتقاد می‌ترسی، بیش از حد دنبال تأیید بقیه هستی، از شکست فرار می‌کنی، نمی‌توانی به آدم‌ها اعتماد کنی. یا برعکس، آن‌قدر به دیگران حمله می‌کنی که هیچ‌کس فرصت نزدیک شدن به تو را پیدا نمی‌کند.

اینجاست که مفهوم تروما اهمیت پیدا می‌کند.

تروما صرفاََ فقط یک خاطره بد نیست. یک تجربه دردناک می‌تواند نگاه ما به خودمان، دیگران و جهان را تغییر بده و باعث شود برای محافظت از خودمان الگوهای خاصی بسازیم؛ الگوهایی که شاید زمانی برای بقا مفید بوده‌اند، اما سال‌ها بعد و الان دیگر لازم نباشند. به همین دلیل گاهی مشکل اصلی زندگی امروز ما اتفاقی نیست که در گذشته افتاده؛ باوری است که ما از آن اتفاق ساخته‌ایم.

تروما چیست؟

تروما یا آسیب روانی، به تجربه‌ای گفته می‌شود که فرد آن تجربه را به‌شدت تهدیدکننده، ترسناک یا طاقت‌فرسا تجربه کرده و توانایی معمول او برای کنار آمدن با آن تحت فشار قرار گرفته است.

این تجربه می‌تواند یک اتفاق بسیار شدید باشد، اما همیشه هم لازم نیست یک حادثه بزرگ و واضح باشد.

خشونت، سوءاستفاده، از دست دادن یک فرد مهم، تصادف، جنگ و حوادث جدی می‌توانند تجربه‌های تروماتیک باشند. در بعضی افراد نیز مجموعه‌ای از تجربه‌های تکرارشونده مثل تحقیر، ناامنی، طرد شدن، فقر شدید، بی‌ثباتی خانواده یا آزار مداوم می‌تواند اثرات عمیقی بر جای بگذارد.

اما یک نکته مهم هم وجود دارد: هر تجربه تلخی الزاماً تروما نیست.

دو نفر ممکن است یک اتفاق مشابه را تجربه کنند و واکنش‌های کاملاً متفاوتی داشته باشند. بنابراین نمی‌توان صرفاً با دیدن یک اتفاق در گذشته، درباره وضعیت روانی فرد تشخیص قطعی داد. تروما بیشتر درباره اثر یک تجربه بر فرد است، نه فقط خود اتفاق.

تروما چگونه ذهن ما را تغییر می‌دهد؟

ذهن ما انسان‌ها دائماً در حال یادگیری است. اگر یک کودک بارها تجربه کند که هنگام اشتباه کردن تحقیر می‌شود، ممکن است به مرور به این نتیجه برسد که: «اشتباه کردن خطرناک است.»

اگر دائماً به خاطر ابراز احساسات مسخره شود: «احساساتم را نباید نشان بدهم.»

یا اگر در محیطی بزرگ شود که هیچ امنیتی وجود ندارد: «هر لحظه ممکن است اتفاق بدی بیفتد.»

این باورها لزوماً آگاهانه ساخته نمی‌شوند. یک کودک معمولاً نمی‌نشیند و تحلیل روان‌شناختی نمی‌کند که «از این به بعد چنین باوری قراره داشته باشم.» ذهن به شکل طبیعی تلاش می‌کند از تجربه‌های دردناک الگو استخراج کند.

جهان تغییر می‌کند، اما مغز آن فرد هنوز با قوانین گذشته زندگی می‌کند.

گربه بیچاره!

یک گربه‌ای را تصور کن که در کودکی توسط یک انسان به‌شدت آسیب دیده. از آن به بعد، هر بار که یک انسان به سمتش می‌آید، فرار می‌کند.

آیا همه انسان‌ها قصد آسیب زدن به او را دارند؟ نه. شاید یک نفر میخواهد بهش غذا بده. اما مغز گربه نمی‌داند که تروما چیست و قرار نیست این موضوع را با یک استدلال فلسفی بررسی کند. برای اون گربه یک الگو شکل گرفته: انسان = احتمال خطر.

فرار کردن در گذشته احتمالاً از او محافظت کرده. اما حالا همان واکنش می‌تواند باعث شود حتی از انسانی که می‌خواهد به او غذا بده هم فرار کند.

ذهن انسان هم می‌تواند چنین کاری انجام دهد. کسی که در کودکی بارها تحقیر شده، ممکن است در بزرگسالی از هر انتقادی فرار کند. کسی که خیانت دیده ممکن است به هیچ‌کس اعتماد نکند. و مثلاََ کسی که دائماً شکست‌هایش مسخره شده ممکن است اصلاً هیچ تلاشی نکند.

واکنش زمانی برای محافظت ساخته شده بود؛ اما حالا خودش تبدیل به زندان شده.

تروما شبیه چیزی که فکر می‌کنیم نیست

وقتی کلمه تروما را می‌شنویم، معمولاً به اتفاقات خیلی بزرگی فکر می‌کنیم. ولی آسیب روانی می‌تواند ظریف‌تر هم باشد.

مثلاً کودکی را تصور کن که هر بار تو مدرسه نمره خوبی نمی‌گیرد، تحقیر می‌شود و با این جمله مواجه می‌شود: «تو هیچ‌وقت موفق نمی‌شی.» و یا: «ببین بچه مردم چقدر بهتر از توئه.»

شاید از بیرون این اتفاق بسیار کوچکی به نظر برسد. اما اگر این پیام سال‌ها در ذهن تکرار شود، ممکن است کودک کم‌کم آن را به بخشی از هویت خود تبدیل و قبول کند.

«من کافی نیستم.»، «باید همیشه بهترین باشم.»، «اگر موفق نشم، هیچ ارزش ندارم.»

و یک دفعه‌ای سال‌ها بعد، فردی را می‌بینی که با وجود موفقیت‌های زیاد هنوز احساس ناکافی بودن می‌کند. او دیگر برای لذت بردن از زندگی تلاش نمی‌کند. برای اثبات ارزش خودش تلاش می‌کند. و این تفاوت مهمی است.

تروما و باورهای ناخودآگاه

بخش زیادی از رفتارهای ما از باورهایی تأثیر می‌گیرد که همیشه به شکل واضح از آن‌ها آگاه نیستیم.

شاید یک نفر بگوید: «من فقط آدم کمال‌گرایی هستم.»

اما پشت کمال‌گرایی او این باور وجود داشته باشد: «اگر اشتباه کنم، ارزشم را از دست می‌دهم.»

ممکن است بگوید: «من به هیچ‌کس نیاز ندارم.»

اما پشت این استقلال افراطی، تجربه‌ای از طرد شدن یا بی‌اعتمادی قرار گرفته باشد.

اینجا باید یک تفاوت مهم را در نظر بگیریم: هر رفتار امروز ما الزاماً مستقیماً از یک تروما نمی‌آید. گاهی یک ویژگی شخصیتی، محیط زندگی، عادت یا مجموعه‌ای از عوامل مختلف پشت رفتار ما قرار دارد. بنابراین نباید هر مشکل روانی را به یک «تروما» نسبت بدیم.

هدف، پیدا کردن یک مقصر برای همه مشکلات نیست. هدف، شناختن الگوهاست.

چرا مغز ما این الگوها را رها نمی‌کند؟

چون مغز اول از همه و قبل از هر چیزی دنبال امنیت است، نه موفقیت. اگر مغز در گذشته یاد گرفته باشد که یک موقعیت خطرناک است، ترجیح می‌دهد کمی بیش از حد احتیاط کند، که دوباره آن آسیب را نبیند.

به همین دلیل به عنوان مثال فردی که قبلاً طرد شده ممکن است بیش از حد دنبال نشانه‌های طرد شدن در یک نفر بگردد. کسی که تحقیر شده ممکن است از موقعیت‌هایی که احتمال قضاوت شدن در آن‌ها وجود دارد دوری کند.

این واکنش‌ها الزاماً نشانه ضعف نیستند. در خیلی از موارد، ذهن تلاش می‌کند از تو محافظت کند. اما مشکل اینجاست: چیزی که در گذشته از تو محافظت کرده، لزوماً امروز هم برات مفید نیست.

تروما می‌تواند دو مسیر کاملاََ متفاوت بسازه

تجربه‌های تلخ به‌خودی‌خود انسان را قوی یا ضعیف نمی‌کنند. اینکه فرد بعد از آن تجربه چه معنایی از آن می‌سازد و چگونه با پیامدهاش کنار میاد، اهمیت زیادی دارد.

یک نفر ممکن است بعد از یک تجربه سخت به این نتیجه برسد: «دنیا علیه من است و هیچ کاری از دست من برنمی‌آید.» و کم‌کم وارد ذهنیت قربانی شود.

فرد دیگری ممکن است بگوید: «این اتفاق به من آسیب زد، اما نمی‌خوام اجازه بدم تا آخر عمر بجای من تصمیم بگیرد.» این کار به معنی مثبت‌اندیشی اجباری یا انکار درد نیست. این یعنی فرد تلاش می‌کند دوباره بخشی از کنترل زندگی‌اش را به دست بگیرد.

البته که اصلاََ نباید این موضوع را ساده‌سازی کنیم. بعضی آسیب‌ها واقعاً شدیدند و آثارشان می‌توانند پیچیده و طولانی باشند. رشدِ بعد از تروما همیشه با اراده و چند جمله انگیزشی اتفاق نمی‌افتد و بعضی اوقات نیاز به درمان تخصصی دارد.

اما یک اصل مهم همچنان باقی می‌ماند: گذشته می‌تواند توضیح بده که چرا امروز این‌جوری رفتار می‌کنی؛ اما قرار نیست برای همیشه تنها تعریف تو از خودت باشد.

ذهنیت قربانی دقیقا چیست؟

چرا از تروما فرار می‌کنیم؟

چون مواجه شدن با بعضی از خاطرات دردناک است. گاهی خیلی دردناک.

به همین دلیل انسان راه‌های مختلفی برای بی‌حس کردن خودش پیدا می‌کند. گوشی، گیم، شبکه‌های اجتماعی، پرخوری غذا، کار بیش از حد، خرید افراطی، الکل و انواع اعتیادات دیگر.

البته استفاده کردن از این چیزها فقط به معنی فرار از تروما نیست. بازی کردن، غذا خوردن یا استفاده از شبکه‌های اجتماعی بخش طبیعی از زندگی هستند. مسئله زمانی ایجاد می‌شود که این رفتارها تبدیل شوند به تنها راه فرد برای نشنیدن صدای درون و ذهن خودش.

اگر هر بار که تنها می‌شی فوراً گوشی را روشن می‌کنی، شاید ارزشش را داشته باشد که از خودت بپرسی: «از چه چیزی دارم فرار می‌کنم؟»

چرا ما دوست داریم معتاد باشیم؟

چرا سکوت ترسناک است؟

وقتی زندگی دائماً پر از محرک باشد، فرصت کمی برای فکر کردن باقی می‌ماند. و این شاید اتفاقی نباشد. گاهی انسان از شلوغی استفاده می‌کند تا با خودش روبه‌رو نشود. وقتی گوشی کنار گذاشته می‌شود، وقتی بازی متوقف می‌شود و وقتی دیگر صدای موزیک یا ویدئوها وجود ندارد، ناگهان افکاری ظاهر می‌شوند که مدت‌ها سرکوب شده بودند، و این ترسناک است.

آیا تروما در خواب‌ها و کابوس‌ها ظاهر می‌شود؟

ممکن است. برخی افراد بعد از تجربه‌های تروماتیک، کابوس‌ها یا خواب‌های آشفته‌ای را تجربه می‌کنند و خواب می‌تواند تحت تأثیر استرس و تجربه‌های آسیب‌زا قرار بگیرد.

شاید از روی یک یا چندتا خواب خاص بتوان نتیجه گرفت که «تروما در ناخودآگاه پنهان شده است». اما همیشه اینطور نیست.

اگر دائماً کابوس می‌بینید یا خواب‌تان به‌شدت تحت تأثیر یک تجربه گذشته قرار گرفته، بهتر است در صورت نیاز با یک تراپیست صحبت کنید.

از کجا بفهمیم یک زخم قدیمی هنوز روی ما اثر می‌گذارد؟

بعضی وقت‌ها باید در سکوت، با مدیتیشن، فکر و نگاه کردن به افکار داخل ذهنت دنبال یک خاطره قدیمی و اتفاقات کودکی بگردی. همزمان می‌توانی به الگوهای تکرارشونده امروزت هم نگاه کنی.

از خودت بپرس: برای من تروما چیست؟ چه چیزهایی واکنش شدیدی در من ایجاد می‌کنند؟ چرا یک انتقاد کوچک می‌تواند ساعت‌ها ذهنم را درگیر کند؟ از چه موقعیت‌هایی فرار می‌کنم؟ آیا از رابطه، شکست، قضاوت یا صمیمیت فرار می‌کنم؟ چه چیزی بیش از حد برام مهم است؟ آیا مجبورم همیشه موفق باشم؟ همیشه قوی به نظر برسم؟ همیشه دیگران را راضی کنم؟ از چه چیزی بیش از حد می‌ترسم؟ طرد شدن؟ تنهایی؟ شکست؟ بی‌ارزش بودن؟ از دست دادن کنترل خودم؟

گاهی پاسخ این سوال‌ها سرنخ‌هایی درباره باورهای عمیق‌تر و گذشته ما می‌دهند.

تمرین برای ریشه‌یابی الگوهای ذهنی

یک رفتار تکرارشونده که متوجه‌اش شدی را انتخاب کن. مثلاً: «وقتی کسی از من انتقاد می‌کند، فوراً حالت دفاعی می‌گیرم.»

بعد پنج سوال بنویس و از خودت بپرس:

۱. دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟

۲. چه احساسی پیدا کردم؟

۳. اولین فکری که از ذهنم گذشت چه بود؟

۴. این فکر چه چیزی درباره خودم یا دیگران بهم می‌گوید؟

۵. اولین باری که یادم می‌آید چنین احساسی داشته‌ام چه زمانی بود؟

هدف این تمرین فهمیدن و به‌یاد آوردن خاطرات گذشته است و این که بفهمی بین محرک، باور و واکنش چه رابطه‌ای وجود دارد.

به عنوان مثال هروقت که ازت انتقاد می‌شود، در ذهن و ناخودآگاه‌ات فکر میکنی که من بی‌عرضه‌ام و بعدش احساس شرم میکنی، شروع میکنی به دفاع کردن از خودت و دعوا راه می‌افتد.

حالا می‌توانی روی خود اون باور کار کنی: «اشتباه کردن یا مورد انتقاد قرار گرفتن به معنی بی‌ارزش بودن من نیست.» این تغییر کوچک می‌تواند شروع یک مسیر بزرگ و طولانی باشد.

گذشته را نمی‌توان تغییر داد اما معنای آن را چرا

گذشته، به معنای کلمه، گذشته است. گذشته و آینده صرفاََ مفاهیمی در ذهن ما هستند و تنها زمان واقعی “حال” است. تو نمی‌توانی برگردی به عقب و جلوی اتفاقی را که افتاده بگیری.

اما یک تفاوت مهم اینجا وجود دارد: اتفاق‌های گذشته ثابت هستند؛ معنایی که امروز از آن‌ها می‌سازی، می‌تواند تغییر کند. کسی که در کودکی تحقیر شده ممکن است سال‌ها بعد هنوز فکر کند: «من مشکل دارم.»

اما می‌تواند به مرور به این نتیجه برسد که: «آن‌ها در آن زمان رفتار درستی با من نداشتند. این اصلاََ به معنی بی‌ارزش بودن من نیست.»

این به معنی انکار گذشته نیست. اون اتفاقات همچنان اتفاق افتاده‌اند. تو فقط دیگر مجبور نیستی همان نتیجه‌ای را که در کودکی از آن گرفتی را، تا آخر عمر با خودت حمل کنی.

نقطه ضعف تو چیست؟

چطوری از تروما عبور کنیم؟

عبور و رد شدن از تروما برای همه یک مسیر یکسان ندارد. گاهی وقت‌ها خودآگاهی، تمرین و تغییر سبک زندگی کمک‌کننده است و گاهی فرد به درمان تخصصی و تراپیست نیاز دارد.

اما چند اصل کلی می‌تواند مفید باشد.

۱. الگوهای خودت را بشناس

به جای اینکه فقط بگی: «من این‌طوری‌ام.»

از خودت بپرس: «چرا این‌طوری رفتار می‌کنم؟»

همین سوال ساده، ذهن را از یک هویت ثابت به سمت بررسی الگو می‌برد.

۲. بین گذشته و حال تفاوت قائل شو

هر بار که واکنش شدیدی نشان می‌دی، از خودت بپرس: «این واکنش برای اتفاقی است که همین الان افتاد، یا یک چیز قدیمی را هم با خودش حمل می‌کند؟»

اکثر اوقات پاسخی که میگیری، دید تازه‌ای را در تو ایجاد می‌کند.

۳. باورهای قدیمی را زیر سوال ببر

شاید باور داشته باشی: «اگر شکست بخورم بی‌ارزشم.»

از خودت بپرس: «این باور از کجا اومده؟»، «آیا واقعاً درست است؟»، «اگر دوستم همین اشتباه را می‌کرد، درباره او هم همین فکر را می‌کردم؟»، «چه شواهدی بر خلاف آن وجود دارد؟»

این کار به معنی مثبت‌اندیشی زرد و مصنوعی نیست. این یعنی بررسی کردن باورهایی که شاید سال‌ها بدون سوال پذیرفتی و ندانستن اینکه تروما چیست.

۴. زندگی امروزت را بساز

تمرکز روی اتفاقات گذشته نباید باعث بشود که تمام زندگیت در گذشته بماند.

ورزش، کار، دوستان جدید، یادگیری مهارت‌های جدید، خواب مناسب، اهداف شخصی و ارتباط واقعی با جهان بیرون.

این‌ها جواب تروما چیست و درمان‌های جادویی تروما نیستند، اما می‌توانند پایه‌های یک زندگی باثبات‌تر را بسازند.

۵. خودت را بی‌حس نکن

اگر هر بار احساس بدی داشتی فوراً سراغ گوشی، بازی، سیگار، غذا، سرگرمی یا اعتیادات دیگری می‌روی، سعی کن گاهی وقت‌ها چند دقیقه فقط آن احساس را تحمل کنی.

نه برای اینکه خودت را شکنجه بدی. بلکه برای اینکه یاد بگیری: هر احساس ناخوشایندی نیاز به فرار فوری ندارد. احساس می‌آید، شدت می‌گیرد و در بسیاری از موارد، بعد از مدتی فروکش می‌کند.

۶. اگر لازم است، کمک بگیر

اگر تجربه‌های گذشته باعث کابوس‌های مکرر، فلش‌بک، اضطراب شدید، اجتناب گسترده، بی‌ثباتی شدید عاطفی یا اختلال جدی در روان و زندگی روزمره‌ات شده‌اند، بهتر است به جای تلاش برای حل همه‌چیز به تنهایی، با یک متخصص و تراپیست صحبت کنی.

تروما همیشه با «قوی بودن» حل نمی‌شود. گاهی شجاعانه‌ترین و بهترین کار این است که کمک بگیری.

تروما هویت تو نیست

یکی از خطرناک‌ترین جملاتی که می‌توانیم درباره خودمان بگیم این است که: «من همینم چون گذشته‌ام این‌طور بوده.» درسته که گذشته روی ما اثر می‌گذارد، اما اثر گذاشتن با تعیین کردن تمام آینده فرق دارد.

شاید کودکی سختی داشتی. ممکن است خانواده‌ات اشتباهات بزرگی کرده باشند. شاید مورد تمسخر، طرد یا آزار قرار گرفته باشی. این‌ها اصلاََ کوچک نیستند و نباید آن‌ها را کوچک شمرد. ممکن است تا همین الان اصلاََ نمی‌دانستی تروما چیست.

اما در نهایت باید یک سوال سخت را از خودت بپرسی: «حالا که می‌دانم چه اتفاقی برام افتاده، می‌خوام با باقی زندگی‌ام چه کار کنم؟»

اینجاست که مسئولیت شخصی وارد ماجرا می‌شود. نه مسئولیت اتفاقی که برات افتاده.

ما باید زندگیمون رو تغییر بدیم

تروما شاید زخم باشد، اما فرمانروا نیست

در نهایت تقریباً هیچ‌کس بدون تجربهِ رنج، شکست، طرد شدن یا اتفاقات تلخ از زندگی عبور نمی‌کند. اما شدت و نوع این تجربه‌ها برای همه یکسان نیست. بعضی زخم‌ها کوچک‌اند. بعضی دیگر عمیق‌. و بعضی دیگر سال‌ها بعد هنوز درد دارند.

قرار نیست همه این زخم‌ها با چند جمله انگیزشی حل شوند. اگر تجربه‌ای باعث شده از آدم‌ها بترسی، می‌توانی بفهمی چرا. اگر باعث شده خودت را دوست نداشته باشی، می‌توانی این باور را بررسی کنی. یا اگر باعث شده همیشه خودت را قربانی ببینی، می‌توانی مرز بین «من قربانی یک اتفاق بودم» و «من برای همیشه قربانی می‌مانم» را ببینی.

این شاید یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های رشد و گیر کردن در گذشته باشد. تو مسئول اتفاقی که برات افتاده نیستی؛ اما می‌توانی مسئول مسیری باشی که از اینجا به بعد انتخاب می‌کنی.

واقعیت را آن‌طور که هست باید ببینیم؛ حتی اگر دردناک باشد. زخم‌هایت را انکار نکنی. دیگران را مسئول تمام زندگی آینده‌ات نکنی. یاد بگیریم تروما چیست. و در نهایت، اجازه ندی اتفاقی که سال‌ها پیش تمام شده، تا آخر عمر فرمان زندگی امروزت را در دست داشته باشد.

منابع: NIMH