اگر بخوایم جردن پیترسون را در چند کلمه خلاصه کنیم، احتمالاً اولین چیزهایی که به ذهن ما میرسند مسئولیتپذیری، مقایسه نکردن خود با دیگران، نظم، حقیقت، معنا و پذیرفتن سختیهای زندگی هستند.
اما ذهنیت جردن پیترسون فقط مجموعهای از جملههای انگیزشی مثل «اتاقت را مرتب کن» یا «شانههایت را بده عقب و صاف بایست» نیست. پشت این توصیههای ساده، یک نگاه مشخص به زندگی وجود دارد. دنیا قرار نیست همیشه مطابق میل تو پیش برود؛ بنابراین به جای اینکه تمام انرژیات را صرف شکایت از جهان کنی، باید یاد بگیری خودت را قویتر و زندگیات را منظمتر کنی.
پیترسون بخش زیادی از این نگاه را در کتاب معروفش یعنی ۱۲ قانون زندگی (۱۲ rules for life)، توضیح میدهد. تو این کتاب، پیترسون درباره مفاهیمی مثل مسئولیت، رنج، معنا، حقیقت، نظم و بینظمی صحبت میکند و معتقد است زندگی در مرز میان نظم و آشوب جریان دارد.
البته قرار نیست تمام حرفهای جردن پیترسون را بدون فکر قبول کنیم. بعضی از ایدههای او فلسفی یا تفسیریاند و بعضی دیگر هم جای بحث دارند. چیزی که ارزش بررسی دارد، هستهی کاربردی این طرز فکر و ذهنیت است.
پس اگر بخواهیم از ذهنیت جردن پیترسون چیزی برای زندگی واقعی برداریم، چه چیزهایی مهمترند؟
جردن پیترسون کیست؟
جردن پیترسون، روانشناس بالینی، استاد دانشگاه و نویسنده کانادایی است که در سال ۱۹۶۲ در آلبرتا متولد شد. او پس از تحصیل در علوم سیاسی و روانشناسی، در دانشگاههای هاروارد و تورنتو به تدریس و پژوهش پرداخت. پیترسون با سخنرانیها، فعالیتهای آنلاین و کتابهایی مانند 12 Rules for Life و Beyond Order به شهرت جهانی رسید. محور اصلی دیدگاهها و ذهنیت او مسئولیتپذیری، نظم، معنا، حقیقت و مواجهه آگاهانه با رنجهای زندگی است.
اول برو سراغ زندگی خودت
شاید بشه گفت یکی از معروفترین ایدههای جردن پیترسون این است که قبل از اینکه بخوای دنیا را درست کنی، اتاق خودت را مرتب کن.
شاید تو نگاه اول جملهای بیش از حد ساده انگارانه به نظر برسد. اما منظور جردن پیترسون فقط مرتب کردن اتاق نیست.
اتاق نامرتب میتواند نمادی از چیزهای زیادی باشد: برنامهی زندگی بههمریخته، خواب نامنظم، کارهای عقبافتاده، روابط ناسالم، بیتوجهی به بدن یا حتی مشکلاتی که مدتهاست میدانی باید حلشان کنی اما مدام به تعویق میاندازی.
ذهنیت جردن پیترسون اینجوری است که اگر نمیتوانی بخش کوچکی از زندگی خودت را مدیریت کنی، چجوری انتظار داری که بتوانی جهان را مدیریت کنی؟ این طرز فکر با ذهنیت قربانی هم در تضاد است. ذهنیت قربانی دائماً دنبال چیزی بیرون از خودش میگردد که همهچیز را به گردن آن بیندازد. مانند خانواده، دولت، جامعه، شانس، اقتصاد، آدمهای اطراف و …
البته بله. اینها واقعاً میتوانند روی زندگی ما تأثیر بگذارند. نمیخواهیم مشکلات واقعی را انکار کنیم. اما بین «تأثیر داشتن» و «کنترل کامل زندگی من» تفاوت خیلی بزرگی وجود دارد.
ذهنیت جردن پیترسون میگوید از جایی شروع کن که هنوز قدرت تغییرش را داری. یعنی خودت. این ایده به یکی از مهمترین اصول کتاب ۱۲ قانون زندگی یعنی «قبل از انتقاد از جهان، خانهی خودت را مرتب کن» برمیگردد.
بیشتر درباره ذهنیت قربانی بخوانید
فرق بین مسئولیت و تقصیر
یکی از مهمترین بخشهای ذهنیت جردن پیترسون، مفهوم مسئولیت است. اما اینجا یک سوءتفاهم رایجی هم بهوجود میآید. مسئول بودن برای یک چیزی لزوماً به این معنی نیست که تو مقصر به وجود آمدنش بودی. ممکن است خانوادهی مناسبی نداشته باشی، شاید مهمترین فرصتها را از دست داده باشی، شاید یک فردی به تو آسیب زده باشد و … هیچکدام از اینها را نمیتوان با چندتا جملهی انگیزشی ساده پاک کرد.
اما سوال مهمتر این هست که حالا که این اتفاق افتاده، باهاش چی کار میکنی؟ اینجاست که مسئولیت وارد قضیه میشود.
شاید مسئول به وجود آمدن یک مشکل نباشی، اما اگر تمام زندگیت حول محور آن مشکل بچرخد، دیگه عملاً اجازه دادهای که گذشته برای آیندهات تصمیم بگیرد. پیترسون بارها روی پذیرفتن مسئولیت تأکید میکند و آن را به جای فرار از رنج و افتادن در چرخهی خشم و رنجش قرار میدهد.
این یکی از بخشهایی است که به نظرم برای رشد فردی واقعاً ارزشمند است: گذشته را انکار نکن؛ اما آینده را هم به گذشته واگذار نکن.
به دنبال معنا بگرد!
یکی از تفاوتهای مهم ذهنیت جردن پیترسون با بخش زیادی از محتوای انگیزشی امروزی این است که او خوشحال بودن را هدف نهایی زندگی نمیداند. چون اگر تمام زندگی را صرف این کنی که همیشه احساس خوبی داشته باشی، خیلی از کارهای مهم زندگی را انجام نخواهی داد.
باشگاه رفتن سخت هست، راه انداختن کسبوکار دردسر دارد، یاد گرفتن یک مهارت نیاز به تکرار زیاد دارد، مراقبت از خانواده خستهکننده است.
پس اگر معیار تو این باشد که «آیا الان حالم خوب است؟» احتمالاً دیگر نمیتونی عمیقاََ زندگی کنی.
پیترسون در ۱۲ قانون زندگی به جای لذت و رضایت کوتاهمدت، روی دنبال کردن چیزی تأکید میکند که معنادار است؛ حتی اگر انجام دادن آن در کوتاهمدت سخت باشد.
ولی اینجا یک سوال مهم شکل میگیرد. آیا چیزی که الان دارم انجام میدهم فقط خوشحالم میکند یا داره آدم بهتری از من میسازد؟ گاهی وقتها این دو یکی هستند. گاهی هم نه.
و دقیقاً همینجاست که باید بین «چیزی که میخواهم» و «چیزی که برام خوب است» تفاوت قائل بشوی.
کسی باید باهاش خودتو مقایسه کنی دیروز خودته
یکی از معروفترین قوانین پیترسون میگوید که خودت را با کسی که امروز هستی مقایسه کن، نه با کسی که دیگران هستند.
و دنیای امروز این کار را بسیار سختتر کرده است. تو در چند دقیقه میتوانی صدها نفر را ببینی که ظاهراً از تو موفقترند. یکی بدن بهتری دارد، یکی پول بیشتری، یکی رابطهی بهتری دارد، یکی سفر میرود، یکی شرکت خودش را ساخته، یکی میلیونها فالوور داره. اما تو معمولاً زندگی کامل آن آدمها را نمیبینی؛ فقط قسمتهایی از آن را میبینی که به نمایش گذاشته اند.
در نتیجه ممکن است یک نفر که شش ماه است داره ورزش میکند، خودش را با کسی مقایسه کند که ده سال است دارد تمرین میکند. پسر نوجوان ۱۸ سالهای که تازه کسبوکارش را شروع کرده، خودش را با فرد ۴۵ سالهای مقایسه میکند که پانزده سال است تجربه دارد و بعد نتیجه میگیرد که من خیلی عقبم.
از نظر جردن پیترسون ذهنیت سالمتر اینه که از خودت بپرسی آیا من نسبت به چند ماه قبل بهتر شدهام؟ اگه امروز کمی منظمتری، کمی قویتری، کمی آگاهتری یا یکم بهتر میتوانی احساساتت را کنترل کنی، این پیشرفت واقعی است.
قرار نیست هر روز زندگیات را متحول کنی. بعضی مواقع فقط لازم است یکم بهتر از دیروزت باشی.
حقیقت را بپذیر، حتی اگر تلخ است
یکی از بخشهای مهم فلسفه جردن پیترسون، تأکید او بر حقیقت و دقیق صحبت کردن است. در یکی از قوانین معروف ۱۲ قانون زندگی آمده است که باید حقیقت را گفت یا دستکم دروغ نگفت. قانون دیگری هم هست که روی دقیق بودن در گفتار تأکید دارد.
این قانون فقط درباره دروغ گفتن به دیگران نیست. خیلی وقتها خطرناکترین دروغها را به خودمان میگوییم. من وقت ندارم، شرایط بهتر بشه شروع میکنم، من آدم بیانضباطی هستم، هیچکس من را درک نمیکند.
شاید بعضی از این جملهها بخشی از واقعیت را در خودشان داشته باشند، اما وقتی این جملهها تبدیل به توضیح دائمی زندگی شوند، دیگر قرار نیست کمکی کنند.
ذهنیت جردن پیترسون تو را مجبور میکند که سوالهای دقیقتری بپرسی، به خودآگاهی برسی و به این نتیجه برسی که واقعاً مشکل چیست؟
به عنوان مثال، بجای اینکه بپرسی “چرا زندگی من خراب است؟” باید بپرسی “دقیقاً کدوم بخش از زندگی من خراب است؟”
وقتی که مشکل را دقیق تعریف میکنی، حل کردنش هم سادهتر میشود. چون که ابهام، مشکل را بزرگتر میکند و دقت، آن را قابلمدیریتتر میکند.
بین نظم و آشوب تعادل بساز
یکی دیگر از مفاهیم مرکزی در ذهنیت جردن پیترسون، نظم و آشوب است. نظم یعنی چیزهایی که میشناسی و قابل پیشبینیاند. مانندِ برنامه، روتین، قوانین، عادتها، محیط آشنا.
در طرف دیگر، آشوب همان چیزی است که نمیشناسی. تغییر کردن، ریسک کردن، شکست، موقعیتهای جدید و چیزهایی که هنوز نمیدانی چطور با آنها برخورد کنی.
مشکل انسانها زمانی ایجاد میشود که یکی از این دو را بیش از حد بخواهند. اگر تمام زندگیات را در نظم مطلق بگذرانی، ممکن است هیچ چیز جدیدی را تجربه نکنی. اگر هم دائماً در آشوب زندگی کنی، احتمالاً زندگیات از کنترلات خارج میشود.
پیترسون معتقد است زندگی معنادار در مرز بین این دو شکل میگیرد؛ جایی که هم ساختار داری و هم حاضر هستی وارد قلمرو ناشناختهها شوی.
مثلاً صبح برنامه داری، اما حاضر هستی کنارش یک مهارت جدید هم یاد بگیری. یا مثلاََ روتین ورزشی داری، اما گاهی هم تمرین جدیدی را امتحان میکنی. نظم باید پایگاه تو باشد، نه زندان تو.
از سختیها استفاده مفید کن
این بخش شاید مهمترین قسمت ذهنیت پیترسون باشد. زندگی همیشه آسان نیست و اینکه انتظار داشته باشی یک روز همه مشکلات خودبهخود ناپدید شوند، خودش میتواند تبدیل به یک تله شود.
جردن پیترسون معتقد است رنج بخش جداییناپذیر از زندگی انسان است و پاسخ بهتر به آن، پیدا کردن معنا و پذیرفتن مسئولیت است، نه صرفاً فرار از آن.
اما اینجا باید یک نکته مهم را اضافه کنیم: رنج کشیدن به خودی خود ارزشمند نیست. سختی کشیدن قرار نیست بهتنهایی تو را تبدیل به آدم بهتری کند. اگر کسی سالها در یک شرایط بد بماند و هیچ چیزی از آن یاد نگیرد، صرفاً فقط رنج کشیده. چیزی که اهمیت دارد واکنش تو به سختی است.
اگر شکست خوردی، چه چیزی فهمیدی؟ اگر طرد شدی، چه چیزی یاد گرفتی؟ یا مثلاََ اگر اشتباه کردی، چه چیزی باید تغییر کند؟
این نگاه باعث میشود سختی فقط چیزی نباشد که باید تحملش کنی؛ تبدیل میشود به چیزی که میتوانی از آن اطلاعات، آگاهی و رشد استخراج کنی.
چجوری بقیه از نقطه ضعف ما استفاده میکنند؟
خلاصه ذهنیت جردن پیترسون
اگر بخواهیم تمام این مقاله را در یک جمله خلاصه کنیم میشود:
زندگی قرار نیست همیشه راحت باشد؛ پس به جای فرار از واقعیت، خودت را مسئول چیزهایی کن که میتوانی تغییر بدهی، زندگیات را منظم کن، حقیقت را ببین و چیزی را دنبال کن که واقعاً برایت معنا دارد.
این شاید مهمترین بخش ذهنیت جردن پیترسون باشد. نه اینکه همیشه بتوانی قوی باشی، نه اینکه هیچوقت شکست نخوری، نه اینکه هیچوقت عصبانی و ناامید نشی یا از هیچ چیزی نترسی. بلکه وقتی زندگیت بههم میریزد، بتوانی به خودت بگی: «خب حالا چه کاری از دست من برمیاد؟»
چطور از ذهنیت جردن پیترسون استفاده کنیم؟
لازم نیست از فردا صبح یک دفعهای کل زندگیات را تغییر بدی. برای شروع، این چهار مرحله را امتحان کن.
یک چیز بههمریخته را پیدا کن
اتاقت، خواب، برنامه، درس، کار، بدن یا یک رابطهای که داری. فقط یکی را انتخاب کن.
مشکل را دقیق تعریف کن
به خودت نگو که «زندگیم مشکل دارد.»
به جاش بگو «من هر شب دو ساعت بیهدف با گوشی وقت میگذرانم و به همین دلیل دیر میخوابم.»
مشکل دقیق، هدف دقیق میسازد.
یک مسئولیت کوچک را قبول کن
نه اینکه یکشبه آدم جدیدی بشی. مثلاً امشب ساعت ۱۲ گوشی را بزار کنار و بگیر بخواب. همین.
هر روز یک قدم کوچک بهتر شو
آخر شب از خودت بپرس امروز چه چیزی را کمی بهتر از دیروز انجام دادم؟ اگر جوابت حتی یک چیز کوچک است، همان را بنویس. ذهنیت جردن پیترسون قرار نیست تو را تبدیل به آدمی کند که اصلاََ و ابداََ هیچ مشکلی ندارد.
اتفاقاً پیام اصلی آن تقریباً برعکس است. میگوید که مشکل همیشه وجود خواهد داشت؛ چیزی که میتوانی تغییر بدهی، نحوه ایستادن خودت در برابر آن است.
و شاید به همین دلیل است که بسیاری از ایدههای جردن پیترسون، با وجود تمام بحثها و اختلافنظرهایی که درباره بعضی دیدگاههایش وجود دارد، هنوز برای رشد فردی جذاباند.
قرار نیست حرفهایش را تبدیل به دین شخصی خودت کنی. بعضی چیزها را بپذیر، بعضی ها را نقد کن، بعضیهاشون را هم امتحان کن.
و در نهایت ببین کدام بخش از این طرز فکر واقعاً زندگی خودت را بهتر میکند. چون هدف نهایی تبدیل به پیترسون شدن نیست؛ ساختن نسخهای مسئولیتپذیرتر، منظمتر و آگاهتر از خودت است.
اگر این مقاله برایتان جالب بود احتمالا از مقاله ذهنیت دیوید گاگینز هم خوشتان بیاد.








