تا حالا شده یک رفتاری را از خودت ببینی و از خودت بپرسی «چرا من اینطوریام؟»
چرا وقتی یکی ازت انتقاد میکند، بیشتر از چیزی که باید به هم میریزی؟ چرا در رابطهها بیش از حد نیاز به تأیید شدن داری؟ یا چرا از بحث کردن فرار میکنی، حتی وقتی حق با توست؟
بعضی از این رفتارها را نمیشود فقط با جمله «شخصیت من اینطوریه» توضیح داد.
گاهی چیزی که امروز در رفتار، روابط و تصمیمهای ما دیده میشود، ریشهاش به سالها قبل برمیگردد؛ به خانهای که در آن بزرگ شدیم، نوع برخورد والدینمان با ما، چیزهایی که درباره خودمان شنیدیم و حتی چیزهایی که هیچوقت دربارهشان حرف زده نشد.
زخمهای خانوادگی همیشه یک اتفاق بزرگ و واضح نیستند. بعضی وقتها یک جمله تکراری، یک مقایسه، بیتوجهی عاطفی، تحقیر، کنترلگری یا ترس دائمی از خشمِ یکی از اعضای خانواده میتواند تصویری از خودمان و جهان را در ذهنمان بسازد که سالها بعد هم همراه ما بماند. و شاید عجیبترین بخش ماجرا این باشد که وقتی بزرگ میشویم، دیگر آن خانه وجود ندارد؛ اما قوانین نانوشتهای که در آن خانه یاد گرفتهایم، هنوز ممکن است در ذهنمان مانده باشند.
زخم خانوادگی چیست؟
وقتی از “زخم خانوادگی” حرف میزنیم، منظور ما لزوماً یک اتفاق بسیار شدید یا یک خاطره مشخص نیست. زخم خانوادگی میتواند نتیجهی تجربههای تکرارشوندهای باشد که در کودکی یا نوجوانی احساس امنیت، ارزشمندی، اعتماد یا تعلق ما را تحت تأثیر قرار دادهاند.
مثلاً کودکی که دائماً با خواهر و برادرش یا دیگران مقایسه میشود، ممکن است به مرور به این نتیجه برسد که «برای اینکه ارزشمند باشم، باید از بقیه بهتر باشم.»
کسی که بارها به خاطر گریه کردن یا ترسیدن مسخره شده، شاید یاد بگیرد که «احساساتم را نباید نشان بدم.»
و کودکی که مدام با خشم و واکنشهای غیرقابل پیشبینی پدر یا مادرش روبهرو بوده، ممکن است بیش از حد مراقب رفتار انسانهای دیگر بشود تا قبل از وقوع خطر، آن را پیشبینی کند.
اینها فقط خاطره نیستند؛ میتوانند تبدیل به الگوهای ذهنی و رفتاری شوند. پژوهشهای مربوط به تجربههای نامطلوب دوران کودکی (ACEs) هم نشان دادهاند که تجربههای دشوار دوران کودکی میتوانند با پیامدهای طولانیمدت در سلامت، روابط، رفتار و فرصتهای زندگی در بزرگسالی ارتباط داشته باشند.
چرا چیزی که در کودکی اتفاق افتاده، هنوز روی یک آدم بزرگ تأثیر میگذارد؟
چون یک کودک فقط اتفاقات را تجربه نمیکند؛ از اتفاقاتی که میافتند، درباره دنیا نتیجهگیری میکند.
یک کودک هنوز تجربه و شناخت کافی ندارد که بتواند رفتار یک بزرگسال را به شکل پیچیده تحلیل کند. اگر پدر یا مادر مرتب به او بگویند «تو هیچوقت از پس هیچ کاری برنمیای.» بچه نمیتواند با خودش فکر کند که خب «والد من عصبانی است و حرف دقیقی نمیزند.» پس نتیجه میگیرد که «من واقعاً آدم ناتوانی هستم.»
اگر این پیام بارها تکرار شود، احتمال دارد تبدیل به بخشی از تصویر ذهنی فرد از خودش شود. سالها بعد، دیگر لازم نیست کسی آن جمله را به اون شخص بگوید؛ خودش آن را به خودش میگوید.
اینجاست که گذشته، بدون اینکه مستقیماً در زمان حال حضور داشته باشد، شروع میکند به تأثیر گذاشتن روی زندگی امروز ما.
الگوهای زمان کودکی
فرض کن یک نفر در کودکی یاد گرفته برای جلوگیری از دعوا باید همیشه سکوت کند. به عنوان مثال پدرش عصبانی میشود و آن بچه سکوت میکند و با سکوت کردن، دعوا زودتر تمام میشود.
به عنوان یک بچه، این رفتار منطقی است. اما بیست سال بعد ممکن است همان فرد در رابطه عاطفی خودش هم نتواند درباره ناراحتیاش صحبت کند. پارتنرش یک چیزی میگوید که آزارش میدهد، اما او سکوت میکند. چرا؟ چون ذهنش سالها قبل و در دوران کودکی یاد گرفته که سکوت کردن امنتر است.
اینجا دیگر مسئله فقط “خجالتی بودن” یا “ضعیف بودن” فرد نیست. بلکه یک الگوی قدیمی برای محافظت از خودش هنوز در حال کار کردن هست.
زخمهای خانوادگی به صورت عاطفی
ما معمولاً وقتی درباره آسیبهای دوران کودکی و زخمهای خانوادگی حرف میزنیم، دنبال یک خاطره واضح میگردیم. مثلاً پدرم من را کتک زد یا تو خانه دعواهای شدیدی وجود داشت.
اما همیشه همه چیز اینقدر واضح نیست. گاهی وقتها زخم در چیزی است که وجود نداشته. محبت کافی نبوده، شنیده نشده، احساس امنیت نداشته یا تشویق و تأیید نبوده.
یک بچه شاید از نظر ظاهری، یک زندگی کاملاً معمولی را داشته باشد، اما از نظر عاطفی احساس کند که کسی واقعاً او را نمیبیند.
به همین دلیل، مفهوم تجربههای نامطلوب دوران کودکی فقط به خشونت مستقیم محدود نمیشود و عواملی مثل بیتوجهی، مشکلات سلامت روان در خانواده، مصرف مواد و بیثباتی خانوادگی نیز میتوانند در این حوزه قرار بگیرند.
زخمهای خانوادگی با تروما چه ارتباطی دارند؟
اینجا همان بخشی است که این موضوع به بحث تروما و آسیبهای روحی و ذهنی نزدیک میشود.
تروما فقط یک خاطره بد نیست. در معنای روانشناختی، تجربههای شدید یا تکرارشونده میتوانند سیستمهای استرس، احساس امنیت و نحوه ارتباط فرد با دیگران را تحت تأثیر قرار دهند. تجربههای نامطلوب دوران کودکی و زخمهای خانوادگی نیز با تغییر در سیستم پاسخ به استرس و مشکلاتی در روابط و عملکرد اجتماعی مرتبط دانسته شدهاند.
اما یک تفاوت مهم بین این دو وجود دارد. هر تجربه سخت خانوادگی الزاماً به معنای داشتن تروما نیست. این تفکیک مهم است، چون اخیراََ تو فضای مجازی هر ناراحتی دوران کودکی را تروما مینامیم.
اگر پدر و مادرت فقط یک بار تو را دعوا کردهاند، این به تنهایی به معنی “تروما داشتن” نیست.
اما اگر تجربههای تکرارشوندهای وجود داشته باشند که احساس امنیت، ارزشمندی یا اعتماد تو را برای مدت طولانی تحت تأثیر قرار داده باشند، منطقی است که بررسی کنی که آیا بخشی از رفتارهای امروزت ریشه در همان تجربهها دارند یا نه.
در مقالهی تروما و آسیبهای روحی و ذهنی مفصلتر به همین موضوع پرداختهایم و توضیح دادهایم که تجربههای دردناک گذشته چگونه میتوانند به باورها و الگوهای ذهنی امروز ما متصل شوند.
چرا مغز این الگوهای قدیمی را رها نمیکند؟
چون مغز در درجه اول به دنبال این نیست که تو را “خوشحالترین آدم دنیا” کند. یکی از وظایف اصلی سیستم عصبی، تشخیص خطر و کمک به بقاست.
کودکی که بارها در شرایطی قرار گرفته باشد که خشم، تحقیر، طرد شدن یا تنش را تجربه کند، طبیعی است که نسبت به نشانههای مشابه حساستر شود. مثلاً کسی که تو دوران کودکی با کوچکترین اشتباه مورد سرزنش شدید قرار گرفته، ممکن است در بزرگسالی هم با یک اشتباه کوچک احساس کند باعث شده فاجعهای رخ بدهد.
تجربههای نامطلوب دوران کودکی میتوانند روی رشد و عملکرد مغز و همچنین سیستم پاسخ به استرس اثر بگذارند؛ و این یکی از دلایلی است که آثار برخی تجربههای کودکی و زخمهای خانوادگی ممکن است تا سالهای بعد ادامه پیدا کند.
تبدیل شدن زخم به هویت
یک مرحله بدتر، زمانی است که فرد دیگر فکر نمیکند که: «من در کودکی تحقیر شدم.» بلکه با خودش میگوید: «من آدم بیارزشی هستم.»
این دو جمله زمین تا آسمان باهم فرق دارند. اولی درباره یک تجربه است، دومی درباره هویت یک فرد.
ممکن است یکی واقعاً در کودکی مورد بیتوجهی قرار گرفته باشد، اما این به این معنی نیست که ذاتاً دوستداشتنی نیست. شاید یکی دیگر در خانوادهای پرتنش بزرگ شده باشد، اما این به این معنی نیست که محکوم است همیشه رابطههای پرتنش داشته باشد.
وقتی یک تجربه را تبدیل میکنیم به هویت، چیزی که قرار بود یک زخم باشد، تبدیل به تعریف ما از خودمان میشود. و اینجاست که گذشته دیگر واقعاً قدرت زیادی پیدا میکند.
زخمهای خانوادگی از یک نسل به نسل بعد منتقل میشوند
خیلی وقتها داستان فقط مربوط به رابطه ما با پدر و مادرمان نمیشود. والدین ما هم یک روزی کودک بودهاند.
شاید پدری که بیش از حد سختگیر است، خودش در بچگی با سختگیری شدیدی بزرگ شده باشد. یا مادری که نمیتواند احساسات فرزندش را تحمل کند، شاید خودش در محیطی بزرگ شده باشد که احساسات اصلاََ در آن جایی نداشتهاند.
البته باید بگم که این موضوع رفتار اشتباه را توجیه نمیکند. اما به ما کمک میکند بفهمیم بعضی الگوهای خانوادگی چگونه تکرار میشوند. به این شکل که یک نفر آسیب میبیند و بدون اینکه آن را پردازش و تحلیل کند، همان الگو را وارد رابطههای بعدی خود میکند. نسل بعد دوباره همان تجربه را دریافت میکند و این چرخه میتواند همینجوری ادامه پیدا کند.
اگه کل زندگیت یک دختر بشه چه اتفاقی میافتد؟
والدینمان هم انسان بودهاند
این شاید یکی از سختترین قسمتهای بزرگ شدن باشد. در کودکی، والدین برای ما تقریباً همهچیز هستند. اما وقتی بزرگ میشویم، کمکم متوجه میشویم که آنها هم انسانهایی با ترسها، ضعفها، زخمها، تروماها، ناآگاهیها و محدودیتهای خودشان بودهاند. شاید خود آنها هم زخمهای خانوادگی داشته باشند. این موضوع اصلاََ قرار نیست خشونت، سوءاستفاده یا رفتار آسیبزا آنها را توجیه کند. اما گاهی فهمیدن این مسئله کمک میکند که نه از این ورِ بام بیوفتیم نه از آن ورِ بام.
نه اینکه فقط بگوییم «والدینم هیچ تقصیری نداشتند.» و نه اینکه بگوییم «تمام زندگی من خراب شد چون آنها بد بودند.»
میتوانیم بگوییم: «آره، این اتفاق روی من اثر گذاشته. شاید حتی بخشهایی از شخصیتی که امروز دارم، نتیجه همان تجربهها باشه. اما حالا که متوجهش شدم، قرار نیست تا آخر عمرم همان الگو را تکرار کنم.»
ممکن است پدر و مادرت دوستت داشته باشند و همزمان رفتارهایی انجام داده باشند که به تو آسیب زده است. ممکن است نیت بدی نداشته باشند و نتیجه رفتارشان همچنان دردناک باشد. نیت و نتیجه همیشه یکی نیستند. و فهمیدن این تفاوت میتواند نگاه ما به گذشته را خیلی بالغانهتر کند.
زخمهای خانوادگی صاحب زندگی ما نیستند
شاید نشود گذشته را تغییر داد. نمیتوانی برگردی و به کودک دهسالهای که بودی بگی «اشکال نداره، چند سال دیگر همهچیز را میفهمی.»
اما میتوانی امروز بفهمی چرا بعضی چیزها اینقدر روی تو اثر میگذارند. میتوانی بفهمی چرا از طرد شدن میترسی، چرا بیش از حد دنبال تأیید دیگرانی، چرا از شکست فرار میکنی، چرا در رابطهها بیش از حد میچسبی یا برعکس، از نزدیک شدن فرار میکنی و مهمتر از همه، میتوانی متوجه بشی که همه اینها الزاماً «ذات واقعی تو» نیستند.
خیلی از آنها ممکن است راههایی باشند که ذهن تو یک زمانی برای محافظت ازت یاد گرفته. اما چیزی که در یک دوره از زندگی برای بقا مفید بوده، الزاماً در تمامِ طول عمر هم مفید نیست. شاید کودکِ آن زمان از اشتباه کردن میترسیده، اما انسان امروز میتواند بفهمد که اشتباه کردن بخشی از رشد در زندگی است.
و شاید همین فهمیدن، نقطهای باشد که زخم گذشته کمکم از «فرمانده زندگی» به «بخشی از داستان زندگی» تبدیل میشود.
صحبتهای پایانی
زخمهای خانوادگی همیشه با یک خاطره بزرگ و واضح شروع نمیشوند. گاهی در یک جملهاند، در سالها مقایسه شدن، گاهی در سکوت، در نبود محبت، گاهی در ترسی که کودک هیچوقت نتوانسته دربارهاش حرف بزند و گاهی در الگویی که آنقدر تکرار شده که فرد دیگر حتی متوجه نمیشود که دارد آن را تکرار میکند.
ولی شناختن این زخمها به معنای غرق شدن در گذشته نیست؛ اتفاقاً برعکس. شاید یکی از نشانههای رشد کردن این باشد که بتوانی گذشتهات را ببینی، بفهمی چه چیزهایی را از آن با خودت آوردهای، اما اجازه ندی تمام آیندهات را تعریف کنند. تو مجبور نیستی همان آدمی بمانی که شرایط کودکیات از تو ساخته است.
گذشته توضیح میدهد که چرا امروز اینگونه رفتار میکنی؛ اما تعیین نمیکند که فردا چه کسی قراره باشی.
منبع: CDC: ACEs








