ما از لحظهای که به دنیا میآییم، جامعه شروع میکند به آموزش دادن. پدر و مادر، مدرسه، تلویزیون، دوستان، فامیل و بعدتر شبکههای اجتماعی، هرکدام بخشی از جهانبینی خودشان را به ما منتقل میکنند. ما یاد میگیریم چه چیزی خوب است، چه چیزی بد، چه شغلی باارزش است، چه رفتاری قابل قبول است و چه مسیری را باید در زندگی طی کنیم.
مشکل از جایی شروع میشود که بسیاری از این باورها را بدون هیچ بررسی و تجربه مستقیمی میپذیریم. آنقدر زود این برنامهها وارد ذهن ما میشوند که حتی فکر میکنیم خواستههای خودمان هستند. در حالی که بخش بزرگی از آنها فقط نسخههایی هستند که جامعه روی هارد مغز ما نصب کرده است.
شاید مهمترین سوال زندگی این باشد: چند درصد از افکاری که امروز در ذهن ما میچرخند واقعاً متعلق به خود ما هستند؟
انسانها برای همرنگ جماعت شدن برنامهریزی شدهاند
خیلیها فکر میکنند همرنگ جماعت شدن نشانه ضعف شخصیت است. اما واقعیت عمیقتر از این حرفهاست. صدها هزار سال پیش، زمانی که انسانها در قالب قبیله زندگی میکردند، جدا شدن از گروه تقریباً برابر با مرگ بود. اگر از قبیله اخراج میشدی، نه غذایی داشتی، نه امنیتی و نه کسی که از تو محافظت کند. برای همین مغز ما به مرور یاد گرفت که شبیه بقیه باشد. شبیه بقیه فکر کند، لباس بپوشد، رفتار کند و شبیه بقیه زندگی کند. که فقط از گروه طرد نشویم.
امروز دیگر در جنگل زندگی نمیکنیم، اما نرمافزار مغزمان هنوز همان نرمافزار قدیمی است. هنوز هم از قضاوت شدن میترسیم، از متفاوت بودن میترسیم. هنوز هم دوست داریم دیگران تأییدمان کنند. بخش بزرگی از همرنگ جماعت شدن، یک مکانیسم قدیمی برای بقاست.
بیشتر آدمها خودشان زندگی نمیکنند
اگه از اکثر مردم بپرسیم چرا این رشته را انتخاب کردی، چرا این شغل را داری، چرا این سبک زندگی را انتخاب کردی، معمولاً جوابهایی میدهند که در ظاهر منطقی هستند. اما اگه عمیقتر نگاه کنیم، داستان متفاوت میشود. بسیاری از آدمها دانشگاه میروند چون همه میروند. ازدواج میکنند چون سنشان به عدد خاصی رسیده. شغل خاصی انتخاب میکنند چون جامعه آن شغل را محترم میداند. ماشین خاصی میخرند چون دیگران تحت تأثیرش قرار میگیرند. حتی گاهی پارتنرشان را انتخاب میکنند چون از نگاه دیگران تأیید میگیرند.
بسیاری از ما قبل از اینکه خودمان را بشناسیم، مشغول زندگی کردن نسخهای هستیم که جامعه برایمان طراحی کرده است. شاید به همین دلیل است که با وجود داشتن مدرک، شغل و حتی درآمد مناسب، باز هم احساس پوچی و نارضایتی میکنیم. چون روح ما مسیر دیگری را میخواهد اما جامعه یک مسیر دیگر را به ما تحمیل کرده.
این زندگی یک مسابقه نیست
یکی از خطرناکترین باورهایی که جامعه به ما تزریق میکند این است که موفقیت فقط یک شکل دارد. میگویند باید درس بخوانی، بعد دانشگاه بری، بعد مدرک بگیری، بعد استخدام شی، بعد وام بگیری، بعد خانه بخری و بعد هم بازنشسته شی. و اگر خارج از این مسیر حرکت کنی، احتمالاً یک آدم شکستخورده هستی. اما واقعیت این است که همه انسانها شبیه هم نیستند. ممکن است کسی استعداد فوقالعادهای در برنامهنویسی داشته باشد. یکی در فروش، یکی در تولید محتوا، یکی در طراحی، یکی در هنر و حتی یکی در یک مهارت فنی مثل برقکاری یا لولهکشی. اما جامعه تلاش میکند همه را داخل یک قالب یکسان قرار دهد. در حالی که زندگی یک مسابقه واحد نیست که همه از یک خط شروع کنند و به یک مقصد برسند.
ماهی و درخت
تصور کن از یک ماهی بخواهند از درخت بالا برود. بعد هر روز عملکردش را با میمونها مقایسه کنند. و به او بگویند: “تنبلی”، “استعداد نداری”، “تلاش کافی نمیکنی”. طبیعتاً آن ماهی تمام عمرش فکر میکند شکستخورده و احمق است. جامعه خیلی وقتها دقیقاً همین کار را با ما میکند. همه را وارد یک مسابقه میکند و بعد کسانی را که مناسب آن مسابقه نیستند، شکستخورده معرفی میکند. در حالی که مشکل از آدمها نیست. مشکل از مسابقهای است که برای همه یکسان طراحی شده.
همرنگ جماعت شدن چگونه ما را محدود میکند؟
فرض کنیم اطراف تو پر از آدمهایی باشد که مدام از شرایط زندگی شکایت میکنند. از اقتصاد، روابط، خانواده، مشاغل، دولت، آینده. بعد از مدتی اتفاق عجیبی میافتد. تو هم شروع میکنی به شکایت کردن. نه به این دلیل که واقعاً با آنها موافقی، بلکه چون مغزت میخواهد عضوی از گروه باقی بماند. این همان چیزی است که در مقاله ذهنیت قربانی درباره آن صحبت کردیم. انسانها معمولاً حقیقت را انتخاب نمیکنند. آنها تعلق داشتن را انتخاب میکنند. به همین دلیل خیلی وقتها باورهای اشتباه را فقط به این دلیل میپذیرند که اطرافیانشان نیز همان باورها را دارند.
خروج از ماتریکس
بخش بزرگی از زندگی مردم روی حالت خودکار سپری میشود. بیدار میشوند، کار میکنند، میخورند، اسکرول میکنند، میخوابند و دوباره همین چرخه تکرار میشود. بدون اینکه حتی یک بار از خودشان بپرسند: “چرا دارم این کار را انجام میدهم؟”، “آیا واقعاً این چیزی است که میخواهم؟”، “اگر هیچکس قرار نبود مرا قضاوت کند، باز هم همین مسیر را انتخاب میکردم؟” در مقاله زندگی مکانیکی کامل درباره این موضوع صحبت کردیم. خروج از ماتریکس به این معنی نیست که با همه مخالفت کنی. به این معنی نیست که از جامعه فرار کنی. به این معنیه که برای اولین بار زندگیات را آگاهانه بررسی کنی.
پدر و مادرها همیشه درست نمیگویند
بیشتر پدر و مادرها با نیت خیرخواهانه فرزندانشان را راهنمایی میکنند. اما خیرخواه بودن، لزوماً به معنی درست بودن نیست. نسلهای قبلی در شرایط متفاوتی زندگی کردهاند. دنیای آنها با دنیای امروز فرق داشته. فرصتها فرق داشته. اقتصاد فرق داشته. تکنولوژی نبوده یا فرق داشته. برای همین طبیعی است که بعضی از باورهایی که به ما منتقل شدهاند، امروز دیگر کارایی نداشته باشند. پدر و مادرهای ما معمولاً از روی عشق اشتباه میکنند، نه از روی بدخواهی. آنها میخواهند ما آسیب نبینیم. برای همین ما را به سمت امنترین مسیرها هل میدهند. اما مشکل اینجاست که چیزی که برای نسل آنها امن بوده، لزوماً برای نسل ما هم امن نیست. خیلی از باورهایی که امروز ما را محدود میکنند، زمانی ابزار بقا بودهاند. اما هر ابزاری تاریخ انقضا دارد. این به معنی بیاحترامی به نسلهای قبل نیست. به معنی این است که هر نسل باید خودش واقعیت زمانه خودش را کشف کند.
جسارت تنها ایستادن
تقریباً تمام آدمهایی که موفقاند، در مقطعی از زندگی مجبور شدهاند برخلاف جریان حرکت کنند. نه از روی لجبازی، نه برای خاص بودن. فقط چون صدای درونشان را جدی گرفتهاند. گاهی لازم است از بعضی جمعها فاصله بگیری، دوستانت را عوض کنی، مسیرت را از اطرافیانت جدا کنی. بدون غرور، دشمنی یا تحقیر دیگران. فقط به این دلیل که مقصد تو با مقصد آنها یکی نیست.
بسیاری از انسانها هرگز خود واقعیشان را پیدا نمیکنند. آنها با هویتی زندگی میکنند که جامعه برایشان ساخته و با همان هویت هم از دنیا میروند.
آیا این خواسته واقعاً متعلق به توست؟
شاید مهمترین سوالی که هر انسانی باید از خودش بپرسد این باشد: این زندگیای که دارم میسازم، واقعاً خواسته خود من است؟ یا فقط مجموعهای از باورها، ترسها و انتظاراتی است که دیگران از کودکی در ذهنم قرار دادهاند؟ خروج از ماتریکس یعنی قبل از پذیرفتن هر باور، لحظهای مکث کنی، قبل از دنبال کردن هر مسیر، کمی فکر کنی، قبل از همرنگ جماعت شدن، از خودت بپرسی: آیا این واقعاً انتخاب من است؟ یا فقط ترس من از تنها ماندنه؟
شاید یکی از بزرگترین تراژدیهای زندگی این باشد که تمام عمرت را صرف بالا رفتن از نردبانی کنی که هیچوقت به دیوارِ درست تکیه داده نشده.








