همه ما دوست داریم خودمان را منطقی بدانیم. دوست داریم فکر کنیم تصمیمهایی که میگیریم حاصل تحلیل، عقل و آگاهی هستند. اما اگه دقت کنیم، متوجه میشیم بخش بزرگی از زندگی ما توسط احساسات کنترل میشود. ترس، خشم، حسادت، اضطراب، تنهایی، عشق و صدها احساس دیگر هر روز روی تصمیمهای ما تاثیر میگذارند. مشکل از جایی شروع میشود که ما تصور میکنیم احساساتمان خودِ واقعیت هستند. برای مثال، وقتی از دست کسی عصبانی میشویم، احساس میکنیم حق کاملاً با ماست. وقتی میترسیم، تصور میکنیم خطری واقعی وجود دارد. وقتی حسادت میکنیم، فکر میکنیم حتماً اتفاق بدی در حال رخ دادن است. در حالی که احساسات فقط سیگنال هستند، نه حقیقت مطلق.
یکی از بزرگترین تفاوتهای افراد موفق و ناموفق، باهوش و ناآگاه، ثروتمند و فقیر، در میزان کنترل احساساتشان است.
برده احساسات
تصور کن در یک رابطه عاطفی هستی. طرف مقابل دیرتر جواب پیامت را میده. در همان لحظه مغز شروع به ساختن داستان میکند. شاید دیگه دوستم نداره، شاید شخص دیگری وارد زندگیاش شده، شاید قراره ترکم کنه. احساس اضطراب بالا میره و چند دقیقه بعد، دهها پیام، تماس یا رفتار عجولانه انجام میدی.
مشکل اینجا نیست که اضطراب را تجربه کردی، مشکل اینجاست که برده اضطرابت شدی. اکثر آدمها دقیقاً همینگونه زندگی میکنند. آنها هر احساسی را که تجربه میکنند، فوراً به عمل تبدیل میکنند. عصبانی میشوند و فحش میدهند. ناراحت میشوند و قهر میکنند. حسادت میکنند و شروع به تخریب دیگران میکنند. میترسند و فرار میکنند. آنها در ظاهر آزادند، اما در واقع برده احساسات خود هستند.
چرا کنترل احساسات انقدر سخته؟
دلیلش ساده است. ما میلیونها سال تکامل پیدا کردهایم تا سریع واکنش نشان دهیم. اگه اجداد ما هنگام مواجهه با یک حیوان درنده میخواستند چند دقیقه تحلیل منطقی انجام دهند، احتمالاً زنده نمیماندند. اما دنیای امروز فرق کرده است. امروز بیشتر خطرهای زندگی فیزیکی نیستند. کسی قرار نیست وسط خیابان توسط یک ببر شکار شود. اما مغز ما هنوز با همان سیستم قدیمی کار میکند. در دنیای امروز بخش زیادی از تهدیدهای زندگی ما روانی، اجتماعی و مالی هستند. یک پیام دیده نشده، یک انتقاد ساده، یک ضرر مالی یا حتی یک کامنت در فضای مجازی میتواند همان واکنشهای شدیدی را در بدن ما ایجاد کند که زمانی برای فرار از مرگ طراحی شده بودند. به همین دلیل است که بسیاری از انسانها هنوز درگیر واکنشهای غریزی هستند و نمیتوانند فاصلهای بین احساس و عمل ایجاد کنند.
اعتیاد؛ فرار از احساسات
بخش بزرگی از اعتیادها، تلاش برای فرار از احساسات ناخوشایند هستند. بعضیها وقتی مضطرب میشوند سراغ سیگار میروند، بعضیها وقتی احساس تنهایی میکنند ساعتها در شبکههای اجتماعی اسکرول میکنند. بعضیها با غذا خوردن، خرید کردن، بازی کردن یا مصرف کافئین سعی میکنند احساسات ناخوشایند را خاموش کنند. در مقاله چرا ما انسانها دوست داریم معتاد باشیم؟ کامل درباره این موضوع صحبت کردم. مشکل اینجاست که احساسات سرکوب نمیشوند. فقط برای مدتی پنهان میشوند و بعد با قدرت بیشتری برمیگردند.
یک قدم برگردیم عقبتر
اگه بخواهیم وارد لایههای عمیقتری از آگاهی شویم، باید یاد بگیریم خودمان را مشاهده کنیم. فرض کن عصبانی شدهای. به جای اینکه فوراً واکنش نشان بدی، فقط چند ثانیه صبر کن. به ضربان قلبت دقت کن، به منقبض شدن فک و شانهها توجه کن، به افکاری که در ذهنت میچرخند نگاه کن. در همان لحظه متوجه میشوی که تو خود خشم نیستی؛ تو فقط در حال تجربه خشم هستی. این تفاوت کوچک، یکی از مهمترین تفاوتهای انسانهای آگاه و ناآگاه است. اگه میخواید بیشتر در مورد آگاهی بدونید پیشنهاد میکنم مقاله لایههای آگاهی را حتما بخونید.
ذهنیت قربانی
یکی از رایجترین واکنشهای احساسی، گیرکردن در ذهنیت قربانی است. اتفاق بدی میافتد و ما فوراً دنبال مقصر میگردیم. جامعه مقصر است. خانواده مقصر است. دولت مقصر است. دوست، پارتنر یا صاحب کار مقصر هستند. شاید بعضی از اینها واقعاً مقصر باشند. اما سوال مهمتر اینه که حالا چه کاری از دست من برمیآید؟
فردی که کنترل احساسات ندارد، تمام انرژی خود را صرف شکایت و ناله میکند. اما فردی که احساساتش را مدیریت میکند، انرژیاش را صرف حل مسئله میکند. به همین دلیل است که دو نفر با شرایط تقریباً مشابه، میتوانند نتایج کاملاً متفاوتی در زندگی بگیرند.
احساساتت را حذف نکن؛ مدیریت کن
بعضی افراد تصور میکنند قوی بودن یعنی هیچ احساسی نداشتن. این اشتباه است. انسان سالم احساسات دارد. عاشق میشود، ناراحت میشود، میترسد، خشمگین میشود، دلش میشکند. تفاوت اینجاست که اجازه ندی احساسات کنترل زندگیت را به دست بگیرند. کنترل احساسات به معنای سرکوب کردن نیست، به معنای دیدن، فهمیدن و مدیریت کردن آنهاست.
راه حل چیه؟
هر زمان احساس شدیدی را تجربه کردی، قبل از هر واکنشی فقط یکم صبر کن. هیچ کاری نکن، فقط مشاهده کن. ببین در بدنت چه اتفاقی میافتد، ببین ذهنت چی داره میگه. همین فاصله کوتاه میان احساس و عمل، جایی است که آزادی واقعی انسان شروع میشود.
اکثر مردم تمام عمرشان برده احساسات خود باقی میمانند. دنیا بخاطر احساسات ما متوقف نمیشود. بازار به اضطراب ما اهمیت نمیدهد. رقبا به ناراحتی ما اهمیت نمیدهند، زمان به افسردگی ما اهمیت نمیدهد و زندگی جلو میرود. شاید به همین دلیل باشه که کنترل احساسات، یکی از مهمترین مهارتهایی است که باید یاد بگیریم.








