تا حالا شده وارد یک جمعی بشی و ببینی یک نفر بدون اینکه بلندتر از بقیه حرف بزند یا اینکه بخواد سعی کند در چشم باشد، خیلی راحت با بقیه ارتباط میگیرد؟
آدمها دورش جمع میشوند، وقتی آن فرد دارد صحبت میکند به حرفش گوش میدهند و حتی بعد از تمام شدن مکالمه هم حضور آن فرد در ذهنشان باقی میماند.
همچنین در طرف مقابل، احتمالاً آدمهایی را هم دیدهای که تمام تلاششان را میکنند اجتماعی به نظر برسند، مدام حرف میزنند، از خودشان تعریف میکنند یا سعی میکنند با شوخی و نمایش توجه بقیه را جلب کنند؛ اما نتیجه دقیقاً برعکس میشود.
پس اجتماعی بودن فقط زیاد حرف زدن نیست. تأثیرگذاری هم به این معنی نیست که همیشه بتوانی دیگران را تحت سلطه خودت قرار بدی یا همیشه حرف نهایی را تو بزنی.
تأثیرگذاری واقعی بیشتر به این مربوط است که وقتی با کسی صحبت میکنی، اون طرف احساس کند دیده شده، شنیده شده و از بودن در کنار تو احساس راحتی میکند.
پس شاید بپرسی چطور اجتماعیتر باشیم؟ در ادامه این مقاله چند مهارت ساده اما مهم را بررسی میکنیم و یاد میگیریم، که میتوانند به تو کمک کنند اجتماعیتر، تأثیرگذارتر و در ارتباطاتت جذابتر باشی.
هنر قاطعانه صحبت کردن
یکی از سادهترین تفاوتها بین دو آدمی که یکی اعتمادبهنفس دارد و دومی آدمی هست که مدام دنبال تأیید دیگران میگردد، نحوه انتخاب کلمات است.
فرض کن یک نفر نظر تو را درباره یک موضوعی میپرسد.
به جای ابنکه بگی: «فکر کنم شاید این روش بد نباشه، البته مطمئن نیستم …»
میتوانی بگویی: «به نظرم این روش بهتر جواب میده، چون…»
تفاوت این دو جمله این نیست که جمله دوم حتماً درستتر است؛ تفاوتشان و مسئله این است که تو مسئولیت حرف خودت را میپذیری. البته قاطع بودن به معنی این نیست که همیشه مطمئن باشی و هیچوقت از کلماتی مثل «شاید»، «احتمالاً» یا «فکر میکنم» استفاده نکنی. اگر چیزی را نمیدانی، اتفاقاً گفتن «نمیدانم» میتواند بسیار بااعتمادبهنفستر از تظاهر کردن به دانستن باشد.
قاطعیت یعنی نظر خودت را بدون عذرخواهی دائمی و بدون تلاش برای راضی کردن همه بیان کنی. و حتی در درخواستهای ساده روزمره هم میتوانی این قاطعیت را تمرین کنی.
مثلاً اگر کیک نمیخوای بخوری، لازم نیست بگی: «نمیتونم کیک بخورم تو رژیمم.»
میتوانی خیلی ساده بگویی: «من کیک نمیخورم، ممنون.»
در جمله اول، انگار انتخاب از دست تو خارج شده؛ در جمله دوم، تو انتخاب کردهای.
البته که این قانون همیشه مطلق نیست. اگر واقعاً نمیتوانی کاری را انجام بدی. گفتن «نمیتونم» کاملاً طبیعی است. هدف اینه که در موقعیتهایی که انتخاب دست خودت هست، انتخابت را پشت بهانهها پنهان نکنی.
سوالهای راه باز کن
یکی از اشتباهات رایج موقع آشنا شدن با آدمهای جدید این است که مکالمه را انگار تبدیل به یک مصاحبه کاری میکنیم. چند سالته؟ کجا زندگی میکنی؟ کجا درس میخونی؟ چه کاری انجام میدی؟ خواهر برادر داری؟
اینها صرفاََ سوالهای بدی نیستند، اما اگر تمام مکالمهتان فقط همینجوری باشد، طرف مقابل خیلی زود احساس میکند در حال پاسخ دادن به یک فرم ثبتنام هست.
یکی از جوابهای چطور اجتماعیتر باشیم، این هست که به جای سوالهای بسته، سوالهایی بپرس که طرف مقابل بتواند دربارهشان داستان تعریف کند یا نظرش را توضیح دهد. سادهتر بگویم جواب سوالت بله یا خیر نباشد. مثلاً به جای «از سفرت لذت بردی؟» بپرس «چیزی که تو اون سفر خیلی بهت حال داد چی بود؟»
خیلی تفاوت کوچکی دارد، اما سوال دوم به طرف مقابل فضای بیشتری برای صحبت کردن میدهد. باید دنبال پیدا کردن نقاط مشترک باشید.
اگر طرف مقابل درباره یک تجربه جالب صحبت کرد، لازم نیست بلافاصله سوال بعدی را بپرسی و سوال پشت سوال بپرسی. گاهی وقتها هم باید از تجربه خودت چیزی مرتبط بگی. “منم یه بار همچین چیزی برام پیش اومد …”
و همینجاست که مکالمه از پرسش و پاسخ به ارتباط واقعی تبدیل میشود.
چرا تو مسیر موفقیت تنها میشویم؟
آدمهای مختلف، شخصیتهای مختلف
داشتن مهارتهای اجتماعی فقط این نیست که همیشه خیلی شیک و رسمی، خیلی باهوش یا خیلی حرفهای صحبت کنی. اتفاقاً آدمهای اجتماعی معمولاً میتوانند خودشان را با محیط اطراف و مخاطب مدنظرشان هماهنگ کنند.
فرض کن داری درباره یک موضوع تخصصی با دوستت صحبت میکنی. اگر تمام اصطلاحات تخصصی راجب اون موضوع که بلدی را وارد مکالمهتان کنی، قرار نیست باهوشتر به نظر برسی؛ احتمالاََ فقط ارتباط گرفتن را سختتر و دوستت را گیجتر میکنی.
دانستن اینکه چه چیزی را بگویی، مهم است؛ دانستن اینکه چطور آن را بگویی، مهمتر است.
با یک استاد، همکار، دوست قدیمی، رئیس، پارتنر، کودک یا آدمی که تازه برای اولین بار ملاقاتش کردهای، نباید طبیعتاََ با همهشان دقیقاً با یک لحن صحبت کرد.
سازگار کردن نحوه بیان با مخاطبهای خاص، بخشی از هوش اجتماعی هست. اگر میتوانی یک مفهوم پیچیده را به زبان ساده توضیح بدی، معمولاً مهارت ارتباطی بیشتری نسبت به کسی داری که فقط میتواند با کلمات پیچیده و قلمبهسلمبه درباره آن موضوع صحبت کند.
وارد کردن احساس و داستان به مکالمه
فکر کن دو نفر میخواهند درباره سفری که رفتهاند توضیح دهند و دربارش صحبت کنند.
یکی میگوید: «رفتیم شمال، سه روز اونجا بودیم، هوا هم خیلی خوب و خنک بود.»
اون یکی میگوید: «روز دوم انقدر بارون گرفت که تا برسیم خونه موشِ آب کشیده شدیم و گفتیم الانه که سرما بخوریم، ولی آخرش همون تجربه، شد یکی از خاطرهانگیزترین قسمتهای سفرمون.»
کدام یکی بیشتر تو ذهن تو میماند؟ احتمالاً دومی.
چون فقط اطلاعات منتقل نکرده؛ یک تصویر ذهنی ساخته است. آدمها فقط با داده و اطلاعات با یکدیگر ارتباط برقرار نمیکنند. تجربه، احساس، شوخی، ترس، هیجان و خاطره هم بخش بزرگی از یک مکالمه خوب هستند.
برای همین اگر میخوای در صحبت کردن تأثیرگذارتر باشی، به جای اینکه فقط اتفاقاتی که افتاده را تعریف کنی، گاهی هم بپرس «اون لحظه چه حسی داشتی؟»، «چی باعث شد این موضوع برات مهم بشه؟»، «بدترین قسمت ماجرا چی بود؟»
و خودت هم از تجربههای مشابهات بگو. نیازی نیست برای جذاب بودن داستانهای عجیب و غریب تعریف کنی. حتی یک اتفاق ساده و جالب روزمره، اگر با جزئیات درست و دقیق تعریف بشود، میتواند از دهها جمله خشک هم جذابتر باشد.
فقط صحبت کننده نباش
خیلیها که میپرسند چطور اجتماعیتر باشیم فکر میکنند برای اجتماعی شدن باید بیشتر حرف بزنند که دیده بشوند. در حالی که گاهی یکی از جذابترین کارهایی که میتوانی در یک مکالمه انجام بدی این است که واقعاً به صحبتها گوش بدی.
گوش دادن فعال، یعنی فقط ساکت نمانی تا طرف مقابل حرفش تمام شود. یعنی به حرفش توجه کنی، طرف مقابل را درک کنی، نکتهای که گفته را متوجه بشی و بر اساس همان ادامه بدهی.
مثلاً “گفتی از بچگی دوست داشتی این کارو انجام بدی؟”
همین یک جمله نشان میدهد که واقعاً به حرف او توجه کردهای و کامل گوش دادی. لازم نیست همش سر تکان بدی یا با گفتن «آره، آره، اوهوم» وانمود کنی که داری گوش میدی.
یک سوال درست یا حتی یک واکنش کوتاه هم کافی است. آدمها معمولاً مکالمه با کسی را به خاطر میسپارند که در کنار او احساس کردهاند واقعا در آن لحظه حضور دارند.
انقدر عجله نداشته باش!
ما انسانها وقتی مضطرب میشویم، معمولاََ سرعت صحبت کردنمان هم بالا میرود.
کلمات پشت سر هم میآیند، جملهها نصفه میشوند و «اِمم»، «مثلاً»، «در واقع» و کلمات پراکنده و پرکننده بیشتر میشوند.
یکی از سادهترین تمرینها برای بهبود فن بیان کمی آهستهتر حرف زدن هست. البته نه آنقدر آهسته که مصنوعی و کُند به نظر برسی؛ فقط بین جملهها و بعضی کلمات یک فاصله کوچکی بگذار داشته باشد.
یک مکث کوتاه قبل از پاسخ دادن به سوال هم حتی میتواند باعث شود جواب و حرفت پختهتر به نظر برسد. مثلاً اگر یکی از تو سوال مهمی پرسید، مجبور نیستی همان لحظه اولین چیزی را که به ذهنت رسید بگی. یک نفس بکش، یک لحظه مکث کن، بعد هم جواب بده.
این کار علاوه بر فن بیان، کمک میکند کمتر واکنشی و هیجانی رفتار کنی. و این موضوع فقط به ارتباط با آدمها خطم نمیشود؛ همان مهارتی است که بسیاری از ما در زندگی روزمره هم بهش نیاز داریم. فاصله انداختن بین اتفاق و واکنش.
چیزی که نمیبینی را نمیتوانی اصلاح کنی
یکی از کاربردیترین تمرینها برای بهتر شدن در صحبت کردن، در عین سادگی، کمی هم شاید عجیب به نظر بیاید. صدای خودت را ضبط کن یا جلوی دوربین گوشی چند دقیقه صحبت کن!
درباره یک موضوع ساده صحبت کن و بعد ویدیو یا ویس را ببین و گوش کن. احتمالاً چیزهایی را پیدا میکنی و متوجهشان میشوی که خودت قبلاً متوجهشان نبودی.
- خیلی سریع حرف میزنی.
- بیش از حد از کلمات پرکننده استفاده میکنی.
- صدات در پایان جملات نامطمئن به نظر میرسد.
- زیاد به اطرافت نگاه میکنی.
- دستهات بیش از حد حرکت میکنند.
- بعضی کلمات را خیلی تکرار میکنی.
بعد فقط یکی از مشکلاتی که متوجهاش شدی را انتخاب کن و روی همان کار کن. مثلاً این هفته فقط و فقط روی سرعت صحبت کردنت تمرکز کن. هفته بعد روی مکثها. بعد روی کلمات اضافه. بعد روی میمیک صورتت و …
تغییرات کوچک اما مداوم، خیلی بیشتر از تلاش کردن برای اصلاح همه مشکلات در یک روز جواب میدهند.
اضطراب اجتماعی با فرار کردن شکست نمیخوره
اگر در جمع مضطرب میشوی، خیلی احتمال زیادی وجود دارد که وسوسه بشی که تا زمانی که کاملاً اعتمادبهنفس پیدا نکردی، وارد موقعیتهای اجتماعی نشی.
اما مشکل اینجاست که اعتمادبهنفس قبل از تجربه به وجود نمیآید؛ بخش زیادی از اعتمادبهنفس از نتیجه تجربه کردن به وجود میآید.
اگر از صحبت کردن با آدمهای جدید میترسی، نمیخواد از فردا بری وسط یک جمعیت بزرگ سخنرانی کنی. از کوچکترین موقعیتهایی که نصیبت میشوند شروع کن. با فروشنده مغازه چند جمله بیشتر صحبت کن. با یک همکلاسیت که کمتر با اون حرف زدهای، شروع کن صحبت کردن. در یک جمع نظر شخصی خودت را بگو. بعد هرچندوقت یک بار کمکم سطح سختیِ موقعیتهایی که خودت را در آنها قرار میدی را بالا ببر.
هدف ما اینه که یاد بگیری حتی وقتی اضطراب داری هم میتوانی ارتباط برقرار کنی.
تأثیرگذاری یعنی ایجاد احساس ارزشمندی
و در نهایت، اگر تمام تکنیکهای این مقاله را کنار بگذاریم، یک اصل باقی میماند: آدمها دوست دارند در کنار کسی باشند که احساس خوبی نسبت به خودشان پیدا کنند.
لازم نیست در هر مکالمهای که داری، باهوشترین آدم اتاق باشی. لازم نیست همیشه شوخی کنی، داستانهای عجیب غریب تعریف کنی، شخصیت یک آدم فوقالعاده کاریزماتیک را بازی کنی و … خیلی مواقع فقط کافیه واضح حرف بزنی، واقعاً گوش بدی، سوالهای درست را بپرسی، برای تأیید گرفتن خودت را کوچک نکنی و به طرف مقابل اجازه بدی خود واقعیاش باشد.
وقتی مجبور نباشی برای جلب توجه دیگران همش خودت را ثابت کنی، وقتی بتوانی بدون ترسیدن نظر خودت را بیان کنی و وقتی به جای تلاش کردن برای تحت تأثیر قرار دادن دیگران، واقعاً بتوانی با آنها ارتباط برقرار کنی، بخش زیادی از چیزی که ما به آن «کاریزما» میگوییم خودبهخود شکل میگیرد.
پس اگر میپرسی که چطور اجتماعیتر باشیم، از فردا سعی نکن یک دفعهای و یهویی تبدیل به پرحرفترین آدم جمع بشی. در یک مکالمه که داری واقعاً به جای اینکه فکر کنی به اینکه «من الان چطوری به نظر میرسم؟»، به آدمی که روبهرویت نشسته توجه کن.
و شاید مهمترین مرحله اجتماعیتر شدن ما همین باشد؛ که کمتر نگران دیده شدن خودمان باشیم و بیشتر یاد بگیریم که دیگران را ببینیم.








